ترنم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترنم . [ ت َ رَن ْ ن ُ ] (ع اِ) آواز نیکو.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سرود و نغمه و ترانه و خوش خوانی . (ناظم الاطباء) : ترنمشان خمار از گوش میبرد یکی دل داد و دیگر هوش میبرد. نظامی . از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی . (گلستان ). تنعم روید از کام و زبانی که با آه و فغانی همدم افتد. ظهوری (از آنندراج ). ◄ مطلق آواز : به ترنم هجای من خوانی سرد و ناخوش بود ترنم خر. سوزنی . ◄ مطلق آهنگ : و هر قومی را نوعی است از موسیقی، کودکان را جدا و زنان را جدا و مردان را جدا. چون ترنم کودکان را و نوحه ٔ زنان را و سرود مردان را و ویله دیلمان را و دست بند عراقیان را. (مجمل الحکمه ). ◄ نام یکی از چهار قطعه تألیفات موسیقی . و رجوع به مجمعالادوار نوبت سوم ص ٨١ شود
ترنم . [ ت َ رَن ْ ن ُ] (ع مص ) سراییدن . (دهار) (مجمل اللغه ). سراییدن و برگردانیدن آواز. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). سراییدن و سرود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و با لفظ رستن مستعمل . (آنندراج ). غنا، خواندن نیکو و خوش گردانیدن صدا. (از اقرب الموارد) (از المنجد) : مالاح برق ٌ او ترنم طائر. متنبی (از اقرب الموارد). ◄ بانگ کردن کمان درکشیدن و جز آن، یقال : ترنم الحمام یعنی بانگ کرد کبوتر و کذلک الجندب و القوس و کل ما استلذ صوته . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ نیکو کردن آواز در تلاوت قرآن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).