ترصیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترصیع. [ ت َ ] (ع مص ) جواهر درنشاندن . (دهار). درنشاندن جواهر در چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جواهر نشاندن در چیزی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). جواهردر زر نشاندن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ برشته درآوردن گوهر در گردن بند. (از اقرب الموارد) (از المنجد). گوهر به رشته کردن . (ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ). ◄ به ترتیب نیک درست درنشاندن چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بهم بافتن چیزی . (از اقرب الموارد) (از المنجد): رصع الطائر عشّه بالقضبان ؛ نزدیک هم قرار داد و بهم بافت شاخه های لانه را. (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ اندازه کردن و یافتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اندازه کردن چیزی . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ شادمانی و خوشدلی کردن . ◄ (اصطلاح بدیع) سخن را بخش بخش کردن هر کلمه ای بمقابل خود و وزن و رَوی ّ یکسان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در سخن مقابله ٔ هر لفظ، لفظی دیگر آوردن که قافیه به آن تواند شد. و بعضی محققان چنین نوشته اند... و به اصطلاح، شاعر یا منشی در برابر هر کلمه، کلمه ای دیگر بیارد که متفق الوزن و موافق القوافی باشد... (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). مثال از نظم، شاعر گوید: ای مصور ز تو کمال وفا وی منور ز تو جمال صفا. اهلی شیرازی : گوهر او یافته درج شرف اختر او یافته برج شرف . در این شعر با وصف ترصیع، تجنیس هم یافته میشود، والا گوهر و اختر متجانس نیست . مثال نثر مرصع از اعجاز خسروی : امام معظم اعظم همام مکرم اکرم خیر ادریس عمل منیر برجیس محل حاکم والامقام حاتم دریاغلام شهاب الملة الظاهرة نصاب الدولة القاهرة مرجع الفحول و الاجلة منبع العقول و الادلة ... (از آنندراج ). آن است که الفاظ در وزن مساوی و در عَجُزها متفق باشند مانند قول خدای تعالی : ان الینا ایابهم . ثم ان الینا حسابهم . (از تعریفات جرجانی )... آن است که دبیر و شاعر اندر نظم و نثر بخشهای سخن خانه خانه آرند چنانکه هر کلمه برابر بوده و متفق بوزن و حرفی از اول وی هم همچون آخر بوده . همچنانکه ابوطیب مصعبی گفت (هَزَج ): شکّرشکنست یا سخنگوی منست عنبرذقنست یا سمنبوی منست . اندر این بیت هر دو کلمه برابر افتادند و یکسان به وزن چون شکر با عنبر و شکن با ذقن و سخن با سمن و گوی بابوی . و چون اقسام سخن بدین مثال بود که یاد کردم آن را ترصیع خوانند، و این قسم را اندر بلاغت درجه ای بلند است و منزلتی شریف، زیرا که بدام هر خاطری اندرنیاید و دست هر خردی به وی نرسد. مثال دیگر عنصری گوید(مُجْتَث ّ): گره گذاشته از قیر بر صحیفه ٔ سیم زره نگاشته از مشک بر گل بادام . رودکی گوید (رَمَل ): کس فرستاد به سرّ اندرعیار مرا که مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا. عبدالجبار زینبی گفت (رمل ): روز بزمت نامدارا فاخته انبازِ باز روزرزمت کامکارا شیر شاگرد شبان . عنصری گوید (متقارِب ): بدیدارْ ماهی بکردارْ شاهی بفرهنگ ْ پیری بدولت ْ جوانی بفرمان ْ قضایی بمیدان ْ بلایی بنعمت ْ زمینی بقدرْ آسمانی . بیتی سراسر مرصع بر سبیل دعای پایان قصیده، قمری جرجانی گوید (هزج ): علو تختت کفوّ بختت فری ّ کارت پری ّ یارت کژین ِ (؟) مشکین گزین ِ مسکن قرین ِ خوبان معین ِ یزدان . عنصری گوید (هزج ): بایسته یمین دول آن قاعده ٔ ملک شایسته امین ملل آن خسرو دنیا. منجیک گفت (قریب ): نگذاشت چو تو هیچ رزم رستم ناراست چو تو هیچ بزم دارا. هم منجیک گوید (مجتث ): بروی شمع فروزی مرا بگرد سرای بموی عنبر سوزی ز فرق تا بقدم . (از ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ). رجوع به المعجم فی معاییر اشعار العجم چ دانشگاه ص ٢٥٠ و کشاف اصطلاحات الفنون و تعریفات جرجانی و مرآةالخیال ص ١١٥ و نفایس الفنون ص ٤٦ و اساس الاقتباس ص ٥٩٧ و حدایق السحر چ اقبال صص ٣ - ٥ و ترصیع معالتجنیس و مرصع شود.