تر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تر شدن . [ ت َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نمدار شدن . (ناظم الاطباء). مرطوب شدن . خیس گشتن : گذاره شد از خسروی جوشنش بخون تر شد آن شهریاری تنش . دقیقی . اگر آب بودی مگر تر شدی همی بر تنش جامه بی بر شدی . فردوسی . چه جویی آب ز دلوی که آب نیست در او چگونه تر شود ار نیستش بر آب گذر؟ مسعودسعد. بر دریای مغرب برفتی و قدمت تر نشدی . (گلستان ). سگ بدریای هفتگانه بشوی چونکه تر شد پلیدتر باشد. (گلستان ). ز آب دیده ٔ من فرش خاک ترمی شد ز بانگ نوحه ٔ من گوش چرخ کر می گشت . سعدی . و رجوع به تر شود. ◄ کنایه از اعراضی شدن و آزرده گردیدن باشد به سبب ظرافت کسی . (برهان ) (از انجمن آرا) (از ناظم الاطباء). شرمنده و منفعل شدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).اعراض که به سبب شرمندگی از ظرافت و هزل روی دهد. (فرهنگ رشیدی ) : هست مامات اسب و بابا خر تو مشو تر چو خوانمت استر. خاقانی . در چمن با چشم گریان وصف بالای ترا آنقدر کردم که قمری تر شد از بالای سرو. میرزا صادق دست غیب (از آنندراج ). رجوع به تر شود.