تبست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبست . [ ت َ ب َ ] (ص، اِ) چیزی بود سست . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٦). چیزی باشد سست و از کار افتاده . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). چیزی تباه و از کار افتاده بود. (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (از شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی ضایع و تباه باشد و چیزی تباه شده و از کارافتاده . (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). سست و از کار شده . (از فرهنگ اوبهی ). تباه و ضایع و چیزی تباه شده و از کار افتاده و سست . (ناظم الاطباء). ضایعو تباه و از کار افتاده . (فرهنگ نظام ) : دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ که دل تبست و تباهست و تن تباه و تبست . آغاجی (از لغت فرس اسدی ). رجوع به تباه و تبست شود. ◄ زشت صورت را نیز گفته اند. (برهان ). زشت . (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ اوبهی ) (ناظم الاطباء).
تبست . [ ت َ ب ِ ] (ص، اِ) آیین و ملت و مذهب سست وضعیف را گویند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ملت ضعیف و سست . (ناظم الاطباء). هدایت آرد: اصل این لغت تبهست بوده مخفف شده : اگر نه عدل شه استی و نیک رایی او شدی سراسر کار جهان تباه و تبست . سوزنی . (انجمن آرا) (آنندراج ). برهان و مقلدانش معانی مذهب و ضعیف را هم برای این لفظبا کسر ثانی نوشتند چون ضبط برهان بهیچ وجه قابل اعتبار نیست حذف نمودم . (فرهنگ نظام ).