تاسه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاسه کردن . [ س َ / س ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نفس برآوردن بدشواری . به تنگی نفس افتادن : چون زمانی بخفت گفت : ای مرد مرا تاسه می کند. مرد گفت : ترا گرم شده است، بیا به صحرا رویم . (سندبادنامه ص ٢١٤). ◄ (لهجه ٔقزوین ) مشتاق بودن . در تداول زنان، اظهار اشتیاق دیدار کسی کردن : تاسه کردن کسی را؛ سخت مشتاق دیدار اوشدن . رجوع به تاسه شود. ◄ با تمسخر و استهزاء او را بمهر طلبیدن و نزد خویش بمهمان داشتن .