بیوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیوه . [ وَ / وِ ](اِ) دارویی است که برگ آن ببرگ کَبَر ماند اما خارندارد و ثمر آن به خیار شباهت دارد لیکن کوچکتر از آن باشد و آن را بعربی قثاءالبری خوانند و قثاءالحمار همان است . (برهان ). دارویی شبیه به خیار که بتازی قثاءالحمار گویند. (ناظم الاطباء). نام داروئی است که برگ آن ببرگ کبر ماند اما خار ندارد و ثمر آن به خیار شباهت دارد لیکن کوچکتر از آن باشد. (آنندراج ).
بیوه . [ وَ / وِ ] (ص ) غریب . تنها. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ زنی را گویند که شوهرش مرده باشد یا او را طلاق داده باشد. (از برهان ) (از ناظم الاطباء). زنی که شوهرش مرده باشد. (از انجمن آرا) (آنندراج ) (شرفنامه منیری ). زن بی مرد. زن که شوی داشته و شوی او بمرده یا او را طلاق داده بود. زن از شوی بجا مانده . آن زن که شوی ندارد اما از پیش داشته است . ثیب . ارملة. ایم . کالم . مقابل دوشیزه . (یادداشت مؤلف ) : سه دیگر به نیکان ببخشید سیم زن بیوه و کودکان یتیم . فردوسی . جوربر بیوه و یتیم خود مکن ای ستمگر بر تن بیوه و یتیم . ناصرخسرو. خورشید خسروان که جهان را ز عدل او همچون چراغ بیوه به هر خانه کدخدای . سوزنی . کیست فلک پیر شده بیوه ای چیست جهان دردزده میوه ای . نظامی . تنگدستان ز من فراخ درم بیوگان سیر و بیوه زادان هم . نظامی (هفت پیکر ص ٣٣٩). ستمدیده را دادبخشی کنی شب بیوگان را درخشی کنی . نظامی . باغ خود را نچیده گل بیوه برد سرهنگش ایزم و میوه . اوحدی . نیم شب کرد بر کریوه رود دزد بر بام طفل و بیوه رود. اوحدی . در دین موسی چنین بوده است که چون کسی را اجل محتوم فرارسد و نسلی از او باقی نماند و زوجه اش یائسه نشده باشد برادرش زوجه ٔ او را بحباله ٔ نکاح خود درآورد و دو اثر براین مطلب مترتب بود یکی آنکه اموال و املاک میت از بین نمیرفت و دیگر اسم وی باقی میماند. (از قاموس کتاب مقدس ). ◄ مردی که زنش مرده باشد. (از برهان ) (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ). گاه در مرد از زن مانده نیز اطلاق کنند. مرد بی زن . (یادداشت مؤلف ).