بیمناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیمناک . (ص مرکب ) ترسنده و خائف . (فرهنگ نظام ). ترسناک . (آنندراج ). جبان . (ناظم الاطباء). هراسناک . (یادداشت مؤلف ) : موی سر جغبوت و جامه ریمناک وز برونسو باد سرد و بیمناک . رودکی . یکی کار دارم ترا بیمناک اگر تخت یابی اگر تیره خاک . فردوسی . ♦ بیمناک کردن ؛ ترسناک کردن . هراسناک کردن : زری کآدمی را کند بیمناک چه در صلب آتش چه در ناف خاک . نظامی . ◄ خطرناک . آکنده از خطر. پرخطر : و راه بیمناک نبود. (تاریخ سیستان ). پیر در آن بادیه ٔ بیمناک داد بضاعت به امینان خاک . نظامی . من بیدل و راه بیمناک است چون راهبرم توئی چه باک است . نظامی . رجوع به باک شود.