بیمایه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیمایه . [ ی َ / ی ِ ](ص مرکب ) (از: بی + مایه ) بی قیمت و کم بها. (انجمن آرا) (آنندراج ). بی ارز. (یادداشت مؤلف ) : ببردند بیمایه چیزی که بود که نه گنجشان بد نه کشت و درود. فردوسی . ◄ بی چیز و فقیر و گدا و بی نوا. (از ناظم الاطباء). تهیدست : تا غایتی که درویشی بیمایه برای حاجات همسایه در مساحت یک قفیز زمین سرای و مسکن خود سه چهار چاه در حفر آورد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٢١). ◄ بدون سرمایه . بی مایه ٔ دست . بی بضاعت . کم مایه : این آن مثل است کآن جوانمرد بی مایه حساب سود میکرد. نظامی . وزآن بیمایگان را مایه بخشیم روان را زین روش پیرایه بخشیم . نظامی . ز دیوان دهقان قلم برگرفت به بیمایگان هم درم درگرفت . نظامی . ♦ بیمایه گشتن ؛ بدون سرمایه شدن . از دست دادن بضاعت . ورشکست شدن . متوقف شدن در کسب : چو بیمایه گشتی یکی مایه دار وزوآگهی یافتی شهریار چو بایست برساختی کار اوی نماندی چنان تیره بازار اوی . فردوسی . ♦ بیمایه گشتن روان ؛ گمراه شدن . به باطل گراییدن : بتاری و کژی بگشتم ز راه روان گشت بیمایه و دل سیاه . فردوسی . ◄ بی علم و ادب و صنعت . بی ارز و هنر : بگویم اگرچند بی مایه ام بدانش بر از کمترین پایه ام . فردوسی . مطرب قارون شده بر راه او مقری بیمایه و الحانش غاب . ناصرخسرو. خورشید منم بشاعری سایه تویی پرمایه منم بفضل و بیمایه تویی . سوزنی . هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری من بیمایه ٔ بدبخت تهی دست چو بید. سعدی . ◄ ناتوان . بی توش و توان . ♦ بیمایه شدن ؛ بی قوت و ضعیف شدن : ابلهی صیاد آن سایه شود میدود چندانکه بیمایه شود. مولوی . ◄ بمعنی آنچه از ماده متکون نشده باشد مانند عقل و نفوس و امثال آن . ◄ غیرمعروف و این لغت از دساتیر نقل شده . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ حقیر و ناکس . (ناظم الاطباء). بی سر و پا. فرومایه . (یادداشت مؤلف ). سفله . بی مقدار : که هوش تو بردست همسایه ای یکی بی تباری و بی مایه ای برآید براهی دراز اندرون تو یاری کنی او بریزدت خون . فردوسی . آنجا قومی اند نابکار و بیمایه . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٩). من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم . سعدی . ◄ بی خمیرمایه . بی ترشه . ♦ بی مایه فطیر است ؛ بی هزینه و خرج حاصل چنانکه باید نخواهد بود. ۩ کنایه از دادن رشوه است یا خرج کردن برای کاری . (یادداشت مؤلف ).