بیمارخیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیمارخیز. (نف مرکب ) کسی که از بیماری برخاسته باشد و اغلب که خیز در این ترکیب بمعنی خاستن است، یعنی کسی که خاستن او مثل بیماران بود و این در حالت نقاهت باشد. (بهار عجم ) (آنندراج ). بیمارناک . بیمارغنج : چون معالجت خواهی کردن اندیشه کن از خورشهای پیران و جوانان و بیمارخیزان . (قابوسنامه ). چو دیو از زحمت مردم گریزان فتان خیزان تر از بیمارخیزان . نظامی . فریبنده چشمی جفاجوی و تیز دوابخش بیمار و بیمارخیز. نظامی . شده گرم از نسیم مشک بیزش دماغ نرگس بیمارخیزش . نظامی . ♦ تن بیمارخیز ؛ آنکه غالباً بیمار و علیل و رنجور است . آنکه در حال نقاهت باشد : [ خمر ] رنجگی بافراط را بنشاند و تن بیمارخیز را باز عادت برد. (الابنیه عن حقایق الادویه ). دل تاریک روزم را شب آمد تن بیمارخیزم را تب آمد. نظامی .