فرهنگ لغت

بی قدری

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بی قدری . [ ق َ ] (حامص مرکب )بی ارزشی . بی اعتباری . ناچیزی . کم اهمیتی : ور زآنکه بغردی بناگاهان پیرامن او هزبر یا ببری زآن جانب خویش ننگرد زین سو از ننگ حقارت و ز بی قدری . منوچهری . نشد بی قدر و قیمت سوی مردم ز بی قدری صدف لؤلوی شهوار. ناصرخسرو. پادشاه عالم غیب دان عیب دنیا پیدا میکند و بی قدری او بخلق مینماید. (گلستان ). ◄ حقارت . ذلت . (ناظم الاطباء).

معنی بی قدری | فرهنگ لغت