بو بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ دَ) (مص م.) فهمیدن، پی به موضوعی سرُی بردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ دَ) (مص م.) فهمیدن، پی به موضوعی سرُی بردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بو بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) احساس کردن و واقف شدن وخبردار گردیدن و پی بردن . (ناظم الاطباء). احساس کردن . ادراک کردن . فهمیدن . واقف شدن . خبردار گردیدن بطور اجمال . پی بردن . نشان یافتن . (فرهنگ فارسی معین ) : پادشاهان جهان از بدرگی بو نبردند از شراب بندگی . مولوی . شاه بویی برد بر اسرار من متهم شد پیش شه گفتار من . مولوی . چون که بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد. مولوی . تا به گفت وگوی پندار اندری تو ز گفت خوب کی بویی بری . مولوی . ندانی اگر هیچ بویی بری مقامات میخوارگان سرسری . نزاری قهستانی (دستورنامه، چ روسیه ص ٦٧). رجوع به بوی بردن شود. ◄ استشمام کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : چو بر نافه ٔ صبح بو میبرند به آب سیه سر فرومیبرند. نظامی . تا ز زهر و از شکر درنگذری کی تو از گلزار وحدت بو بری . مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
استنباط کردن، اطلاع حاصل کردن، پی بردن، خبردار شدن، حس کردن، در یافتن، فهمیدن، متوجه شدن، مطلعشدن، ملتفت شدن احساس کردن استشمام کردن بو خوردن