بو آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بو آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) بو شنیدن . به مشام رسیدن بو. پراکنده شدن بو چنانکه ببویند آن را : گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید که هیچ حاصل از این گفتگو نمیآید گمان برند که در عودسوز سینه ٔ من نبود آتش معنی که بو نمی آید. سعدی . ◄ احساس کردن . درک . فهمیدن و فهمیده شدن : گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی . حافظ. در تداول عامه : به طوری که بویش می آید. رجوع به بوی آمدن شود.