بهنانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهنانة. [ ب َ ن َ ] (ع ص ) زن خوش بوی و خوش نفس . یا زن نرم گفتار خوش کردار. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). زن خوش بوی . (دهار). ◄ زن سبکروح خندان . ج، بهنانات . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زن خندان . (دهار).
بهنانه . [ ب َ ن َ / ن ِ ] (اِ) میمون که بوزینه باشد. (برهان ). بوزینه . (غیاث ). جانوری معروف و آنرا کپی نیز گویند و بتازیش قرد خوانند وابوزنه کنیت او است . (شرفنامه ). نوعی از میمون . (آنندراج ) (انجمن آرا). بوزینه و میمون . (ناظم الاطباء).و این لغت با بای فارسی اصح است ... (آنندراج ). پهنانه . بوزینه . میمون . (فرهنگ فارسی معین ) : اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند که رخسارم پر از چین است چون رخسار بهنانه . کسائی . چنبک زند چو بوزنه خنبک زند چو خرس آن بوزنینه ریشک بهنانه منظرک . خاقانی (از آنندراج ). دشمنت گرچه آدمی شکل است هست کمتر بسی ز بهنانه . شمس فخری .
بهنانه . [ ب ِ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) کلیچه ٔ سفید و نان قرص را گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). کلیچه ٔ نان سپید باشد یعنی نان به ... (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٤٩٧). نان میده که به روغن پزند و آن را کلیچه خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا). کلیچه ٔ سفید و نان قرص . (ناظم الاطباء). کلیچه ٔ سفید. نان سفید. (فرهنگ فارسی معین ) : چو بنهاد آن تل سوسن ز پیش من چنان بودم که پیش گرسنه بنهی ترید چرب و بهنانه . حکاک (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٤٩٧). همچنین در پی یاران می باش یار یارا زن و بهنانه محوز ؟ خاقانی (از یادداشت مرحوم دهخدا). هست بر خوان سائلان درش قلیه ٔ خوب و آش و بهنانه . شمس فخری .