بهم آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهم آمدن . [ ب ِ هََ م َ دَ ] (مص مرکب ) جمع شدن . گرد شدن . یکی شدن .بهم پیوستن دو چیز. سر بهم آوردن . (فرهنگ فارسی معین ). جمع شدن و بسته شدن . (ناظم الاطباء) : و ایشان بهم آمدند چون کوه برداشته نعره ها بانبوه . نظامی . رفت بسی دعوی از این پیشتر تا دو سه همت بهم آید مگر. نظامی . ◄ بیکدیگر متناسب یا شبیه بودن . با یکدیگر برازنده بودن : عروس و داماد و پدر و مادر و نوکر و آقا بهم می آیند. ◄ التیام پذیرفتن . سر زخم بهم آمدن . ملتثم شدن، چنانکه قرحه یا جراحتی . ◄ آرام گرفتن : دیشب چشمهایم بهم نیامد. ◄ منقبض شدن و بروی هم کشیده شدن . ◄ قهر کردن و آزرده شدن . ◄ غضبناک شدن . ◄ متنفر شدن . ◄ رنجیده شدن . ◄ مضطرب و پریشان شدن . (ناظم الاطباء).