بهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ هَ) (ص مر.)<BR>۱- با هم، همراه.۲ - تنگدل، محزون.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ هَ) (ص مر.) ۱- با هم، همراه.۲ - تنگدل، محزون.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهم . [ ب ُ ] (ع ص، اِ) سواران و لشکر و کسانی که هیچ چیز نداشته باشند. (آنندراج ). ◄ ستورهای خرد چون بره و بزغاله ونیز ج ِ ابهم . (آنندراج ). ج ِ ابهم . (ناظم الاطباء).
بهم . [ ب ِ هََ ] (ق مرکب ) باهم . (شرفنامه ). باهم . همراه . (فرهنگ فارسی معین ). باهم و همراه یکدیگر و یکی با دیگری و یکی در میان دیگری . (ناظم الاطباء). باهم . جمعاً. با یکدیگر. فراهم . مجموع . گرد : همه طرایف اطراف با تو بینم گرد همه عجایب آفاق با تو هست بهم . منجیک . چو بینی مرا باسیاوش بهم ز شرم دو خسرو بمانی دژم . فردوسی . برآویختند آن دو جنگی بهم همان پهلوان و دگر پیلسم . فردوسی . سوی کاخ رفتند هر دو بهم فرنگیس برجست دل پر ز غم . فردوسی . کند به تیر پراکنده چون بنات النعش بهم شده سپهی را بگونه ٔ پروین . فرخی . همی روم سوی معشوق با بهار بهم مرا بدین سفر اندر چه انده است و چه غم . فرخی . آب و آتش بهم بیامیزد پالوایه ز خاک بگریزد. عنصری . همه کس به یک خوی و یک خواست نیست ده انگشت مردم بهم راست نیست . اسدی . از آسوده گردان خنجرگزار بهم حمله کردند چون سی هزار. اسدی . میوه های گرمسیری و سردسیری بهم باشد بسیار و مثل آن جایی دیگر نیست . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٣٠). گویند یکشب با شاپور بهم در جامه ٔ خواب خفته بود. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٦٢). و این سردی عارضی که سبب ابلهی و غفلت است سه گونه باشد یا سردی ساده باشد یا سردی و خشکی بهم باشد و یا سردی و تری بهم باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آتشی آمده بود غله های ایشان را با باغ بهم سوخته بود. (قصص الانبیاء). این جهان است خوب و زشت بهم و آن جهان دوزخ و بهشت بهم . سنایی . هر دو بهم بیامدند. (کلیله و دمنه ). در اندیشید از آن دو یار دلکش که چون سازد بهم خاشاک و آتش . نظامی (خسرو و شیرین ص ١١٩). نخواهم نقش بی دولت نمودن من و دولت بهم خواهیم بودن . نظامی . جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهم اند. سعدی . در جام جهان چو تلخ و شیرین بهم است این از لب یار خواه و آن از لب جام . حافظ. ◄ ترجمه ٔ نعم باشد. (برهان ) (آنندراج ). کلمه ٔ ایجاب یعنی بلی و آری . (ناظم الاطباء). ◄ (ص مرکب ) متحد و منطبق : و مجتمع در نظرات کواکب موافق و بهم نباشند. (التفهیم ص ٢٢١). ◄ تنگدل و محزون . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِمرکب ) خشم و قهر و غضب . (ناظم الاطباء).