بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۳۲ - گر نداری در دهان دندان تیز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر نداری در دهان، دندان تیز یا که پای چابکی بهر گریز با سگان، لطف و مدارا پیشه کن وز گزیدنهایشان اندیشه کن یک دو «گرگانه» ز من پندی شنو! پندهای بیهمانندی شنو: گر به مهمانی گرگی میروی سگ ببر همراه تا ایمن شوی گر فلک دادست بر گرگی، زمام ناگزیری تا به او گویی سلام گرگ را آموز، درس دوختن کو دریدن داند و جان سوختن گر بریزد گرگ را دندان، چه سود ذات مذمومش همان باشد که بود