بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۳۱ - نکتهای گویم ز جبر و اختیار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نکتهای گویم ز جبر و اختیار یک سخن، لیکن به تعبیری هزار نیست صاحب حکمتی در این جهان کاین معما را کند شرح و بیان شد یکی، محکوم جبر روزگار دیگری، تسلیم نقش اختیار این کند با عقل خود آن را گزین وآن حدیث آرد به استدلال این این، قدم، با اختیاری میزند وآن، گنه، بیاختیاری میکند آنکه شد قائل به استیلای جبر بس گشایش خواهد از مفتاح صبر آنچه آید بر سرش از خیر و شر یا قضا پندارد آن را یا قدر چون شود عاجز به تغییر امور حکم جبرش خواند و باشد صبور خود گمان دارد که بختش خفته است در بلاها، حکمتی بنهفته است در کشاکش نیست با تقدیر و بخت بگذرد آسان ازین دنیای سخت دست استمداد او بر آسمان در حوادث، خواهد از دنیا، امان او خطاکاری عقل خویش را مینهد بر گردن بخت و قضا شد مسجل بهر او، روز اجل شد مقرر، رزقش از صبح ازل ناخدای کشتی عمرش، قضاست آخرین منجی ز غرقابش، دعاست گر وفور از دهر بیند یا قصور در همه احوال، راضی و شکور سرنوشتش، نقش بسته بر جبین خود مطیع امر محتومش ببین دیگری، مختار اعمال خود است در پی تغییر هر نیک و بد است پیش او، نقلی ندارد سرنوشت بدرود هرکس، همان تخمی که کشت در بلاهایی که میآید به پیش چشم امیدش بود بر فعل خویش… گرچه مبسوطست بحث اختیار میکنم بر نکتههایی اختصار ابتدا بیتی شنو از «مولوی» در قبول اختیار، از مثنوی: «اینکه گویی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار استای صنم» حال، بشنو این دلایل هم ز من گرچه خود قائل نیام بر این سخن! : گر که اعمالت به فرمان تو نیست پس غم روز عقابت بهر چیست؟ گر نهای مختار بر کردار خویش سر چرا اندازی از خجلت به پیش؟ گر به رفتارت نداری، اختیار از چه از اعمال خویشی شرمسار؟ گر معین هست روز موت تو از خطر، مندیش، میتاز و برو! عافیت اندیشیات بیهوده است گر که تدبیری کنی، نابوده است رزق، چون مقسوم شد، کمتر بکوش بهر کسب مال، کم زن حرص و جوش قسمتت این بود، پس غمگین مشو بعد ازین افزون نگردد سهم تو آنچه آید در رهت از نیک و بد تو کهای بر آن گذاری دست رد؟ هر که در افعال خود، مجبور هست پس به حکم جبر، او محجور هست! نیست بر انسان محجوری، حرج کز سفاهت اوفتد در راه کج گر بود با جبر، طبعت سازگار بشنو ابیاتی به رد اختیار اینکه گویی، این کنم یا آن کنم این «کنم» ها حکم جبر استای صنم او کند تکلیف، بر تو راهکار پس چه پنداری که داری اختیار؟ او دهد فرمان و تو فرمانبری تو که هستی تا کنی خیرهسری؟ ثروتاندوزیت، از سعی تو نیست از تو ساعیتر در این دنیا بسیست راحت گیتی، نه از تدبیر توست آنچه پیشت آید از تقدیر توست هی مگو این کردم و آن میکنم کار دنیایی به سامان میکنم بر توانایی خود غره مشو نیست تصمیمی به میل و رأی تو ای بسا اقدام کردی و نشد کوشش و ابرام کردی و نشد سکهها را در خیالت، کم شمار بین چگونه میشمارد، روزگار کفش خود را درنیآور با شتاب کن تأمل، تا رسیدن پای آب جبر باشد جمله افعال بشر کفر و دین و زهد و فسق و خیر و شر چون ضلالت یا هدایت دست اوست پس در این مورد چه جای گفت و گوست آدمی، کی اختیاری داشتست؟ اینکه خود را بیشبان پنداشتست خواست دنیا را کند بر کام خویش اسب گردون را نماید رام خویش بر مراد خود اگر نائل نگشت باز، بر نقش قدر قائل نگشت؟ این نداند، کز چه کوشید و نشد بهر دنیا از چه جوشید و نشد؟ بس مهیا کرد اسباب طرب در عزا بنشست آخر، ای عجب! همجهت، تدبیر با تقدیر نیست ورنه در سعی بشر تقصیر نیست ای بسا جاهل که در آسودگیست فاضلی از غصه در فرسودگیست آرم از «سعدی» یکی مضمون ناب تا بگیرد این سخن حسنالمآب عاقل از اندیشه روزی به رنج ابلهی اندر خرابه یافت گنج چند بیتی هم شنو آرای من گرچه چوبینش بخوانی پای من آنچه گفتم شرح جبر و اختیار بر یقینش نیست چندان اعتبار اختیار و جبر را مطلق مبین هم به آن باور بیاور هم به این چونکه این جستار از اصل و اساس بر گمان است و خیال است و قیاس بیش از این تصدیع باشد این کلام چون معماییست نقش هر کدام