بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۲۶ - شکوهها دارم من از جور فلک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شکوهها دارم من از جور فلک جرئتی کو تا بگویم یک به یک؟ این فلک، بنشسته دور از دسترس در کمینگاهش، نیندیشد ز کس آه و نفرین در دل او بیاثر داد اگر خواهی ازو، کو دادگر؟ در جوالش، پر ز سنگ فتنه است سهم هر جنبنده، در آن کیسه هست گاه با سنگی سر این بشکند گاه، داغی بر دل آن میزند میکشد بیجرم و کس را زهره کو تا که داد خویش بستاند از او نه به کس مهری، نه با کس دشمنی خشک وتر سوزد به هر جا خرمنی سینه مرد و زن و پیر و جوان شد به بازی، تیر قهرش را نشان زاهد و فاسق و یا مستور و مست کس ز زخم تیغ خونریزش، نرست صحن گیتی جمله قربانگاه اوست بالسویه پیش او، دشمن و دوست نیست بر پای اسیرانش، رسن نیست زخمی، کشتگانش را به تن آن اسیرش، بسته زنجیر نیست وین قتیلش، کشته شمشیر نیست تیغ و بندش، هر دو پنهان از نظر نام اینها را قضا خوان یا قدر