بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۲۵ - عالمی میگفت تاریخ جهان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عالمی میگفت تاریخ جهان در حضور عارفی روشنروان شرح کردی، با کلامی عامه فهم تا نیفتد عارف اندر دام وهم دفتر تکوین خلقت باز کرد قصه را از ابتدا آغاز کرد گفت با عارف: که خود این گونه بین بود روزی، در همه ملک زمین… گر که میکردی به هر سویی نظر خود ندیدی جز خدا چیزی دگر زین همه موجود بیرون از شمار کس نبودی جز وجود کردگار عارف این بشنید و گفتا: ای حکیم پس چه فرقی بین امروز و قدیم؟ گر نبودی جز خدا اندر میان؟ این زمان را هم چو آن روزش بدان! در حقیقت، گر درین عالم کسیست آن یکی هم اوست باقی هیچ نیست پس به دیگر نامها میکش قلم جملگی وهمند و مهمان عدم