بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۱۷ - بوالحسن نامی، سفیه و بدخصال
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بوالحسن نامی، سفیه و بدخصال گفت با بهلول، کای صاحب کمال گو چه گوید، عقل دوراندیش تو؟ دم سگ بهتر بود یا ریش تو؟! گفت: گر جستم ز پل، این ریش من ور نجستم، دم سگ باشد حسن! همچو مو باریک و چون شمشیر، تیز پل برای رد شدن باشد عزیز! پل اگر اینست و این شرط و شروط کس نماند ایمن از بیم سقوط جان من، این سختگیری بهر چیست؟ اندکی اغماض، رسم دلبریست من که نتوانم ازین پل بگذرم یا دهی بالم که از آن بپرم یک وجب، پهنای پل را کن فزون تا کسی از آن نگردد سرنگون!