فرهنگ لغت

بهرام سالکی | اشعار نو | ۶ - باور

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

چشمان خویش، به ننگ استغاثه میالای. عصر نزول معجزه بگذشت. نیست دستی، برای نجات، در غیب یا حضور، تا ز روی شفقت، به سوی دست تو یازد. گر زانوان نحیفت طاقت بیاورند، برخواهی خاست. ورنه، در انتظار لگدمال روزگار باش. زمستان ۱۳۹۰

معنی بهرام سالکی | اشعار نو | ۶ - باور | فرهنگ لغت