بهرام سالکی | اشعار نو | ۴ - هجرت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آری، تاریخ، این گونه آغاز شد، یک روز که آفتاب، آرام میچکید بر شاخسار بید. و پروانهها بر گرد کرمکی شبتاب طواف میکردند. و چلچلهای غریب، واژه سفید زمستان را از بالهای سیاه خود میشست. و قناری ز روی برگ شب بوها، سروده غزلی تازه را ز بر میکرد. و جویبار خسته راه، حکایت سفرش را به گوش گل میگفت، تو آمدی، و واقعه عشق، در رگهای معجزه جاری شد. آن سال، سال شروع کبوتر بود. سال عروج پیچکها. سال شکفتن فوارههای چشمه یاس. سال طلوع اقاقی. سال جوانه زدن لادن پیر. فصل شکست بغض غرور. روز بلوغ مبهم اشک. اینک میدانم که آغاز تاریخ، میلاد روز حادثه دیدن تو بود. آری، اینک میدانم. تابستان ۱۳۹۰