بهرام سالکی | اشعار نو | ۳ - عجز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همراه من بیا! فرصت کمست برای زیستن و عشق ورزیدن. تعجیل کن، که مرگ در تهاجم سرشارش، تقسیم میکند، «ما» را به غمواژه «من و تو». آنگاه عاجزانه میشکنیم در رعشه سکوت نگاهش. بیآنکه دستی برای نجات و رهایی به سویمان یازد. آری، انسان، چه بیکس و تنهاست در محاربه با مرگ!