بهرام سالکی | اشعار طنز | ۱ - برایتای ابوالفضل زرویی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برایتای ابوالفضل زرویی دلم غش میرود بس که نکویی ز مه رویان درین گلزار، بن کل! تو سهم من شدی، گل سهم بلبل رقیب، حسرت خورد بر روزگارم که یاری چون تو را در کیسه دارم تو نازی باوفایی خوش ادایی تو با لفظ محبت آشنایی قدت چون سرو شیرازی بلند است لبانت معدن یاقوت و قند است لطیفی، خوشگلی، گیسو کمندی تو فرهادی، تو شیرینی، تو قندی عزیزی، نازنینی، خوش بیانی خلاصه، آنکه دل خواهد، همانی سراپای تو بیعیب است و مقبول و لپهای تو خوش طعم است و مأکول فقط عیبت، سبیل تاب دادهست که چون دردی، درون جام بادهست چو خلقی را به وصلت اشتیاقست مه رویت چرا اندر محاقست؟ مه رویت به پشت ابر تا کی مرا و دیگران را صبر تا کی ز ابر تیره بزدا، روی مه را و از بالای لعلت، آن شبه را برو فکر سبیل خویشتن کن محل را پاک، بهر بوس من کن