بنفش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنفش . [ ب َ ن َ ] (ص، اِ) کبودرنگ و نیلگون . (غیاث ). بنفشه رنگ . (آنندراج ). رنگ کبود مانند رنگ گل بنفشه . (ناظم الاطباء). کبود. (شرفنامه ٔ منیری ). رنگی است فرعی که از ترکیب دو رنگ اصلی قرمز و آبی بدست آید. (فرهنگ فارسی معین ). رنگی چون رنگ پوست ِ بادنجان . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی شیرپیکر درفش بنفش درافشان گهر در میان درفش . فردوسی . همه جامه ها سرخ و زرد و بنفش شهنشاه با کاویانی درفش . فردوسی . ماه منیر صورت ماه درفش تست روز سپید سایه ٔ چتر بنفش تست . فرخی . زده هم برش گاوپیکر درفش سپر زرد و برگستوان بنفش . اسدی . زان تیغ کان بنفش تر است از پر مگس منقار کرکسان فلک میهمان اوست . خاقانی . ستاده ملک زیر زرین درفش ز سیفور بر تن قبای بنفش . نظامی (از آنندراج ). گویند برگ سبز شود اطلس بنفش آری شود ولیک بخون جگر شود. نظام قاری . ♦ بنفش کردن ؛ کبودکردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نوعی از جواهر کریمه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نوعی از احجار کریمه و آن چهار گونه است . ماذینی و آن سرخ روشن است . و رطب و آن سرخی سیر است و بنفسجی و آن سیاهی است که بسرخی کمی زند و پرطاوسی و کمی مایل به کبودی است . و سیادشت و آن زردی روشن است .(یادداشت بخط مؤلف ).