بنشاختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنشاختن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) نشانیدن . (برهان ) (آنندراج ). بنشاندن . (شرفنامه ٔ منیری ). نشانیدن و جای دادن و افراختن . (ناظم الاطباء) : چو شاگرد را دید بنواختش بر مهتران شاد بنشاختش . فردوسی . به خسرو سپردند و بنواختش بر گاه فرخنده بنشاختش . فردوسی . بپرسید بسیار و بنواختش بخوبی بر تخت بنشاختش . فردوسی . بپرسید و بنشاختش پیش خویش غمی شد ز جان بداندیش خویش . فردوسی . چو او را پیش خود بر گاه بنشاخت همی از ماه تابان بازنشناخت . (ویس و رامین ). برآمد جم از جای و بنواختش به اندازه بستود و بنشاختش . اسدی .