بندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندی . [ ب َ ] (ص نسبی ) اسیر. گرفتار. (آنندراج ) (غیاث ) (فرهنگ فارسی معین ). اسیر و گرفتار. ج، بندیان . (ناظم الاطباء). اسیر. (ترجمان القرآن ). زندانی . ج، بندیان . (فرهنگ فارسی معین ). محبوس . مسجون . مغلول : بندیان داشت بی زوار و پناه برد با خویشتن بجمله براه . عنصری . برفتن همچو بندی لنگ از آنی که بند ایزدی بسته ست رانت . ناصرخسرو. تو بیچاره غلط کردی ره در نجست از بندیان کس جز تو فریاد. ناصرخسرو. بدست اندرش بندی ناتوان ز من در غم عشق نالنده تر. مسعودسعد. هرکه در بند تو شد بسته ٔ جاوید بماند پای رفتن بحقیقت نبود بندی را. مسعودسعد. پذیرند از تو شاهنشاه و صاحب همه گفتارها بندی و پندی . سوزنی . بندیان ز بند جسته برون آمدند از هزار شخص فزون . نظامی . بسی بنده و بندی آزاد کرد ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد. نظامی . وگر کشتی آن بندی ریش را نبینی دگر بندی خویش را. سعدی . و گروهی بخلاف این مصلحت دیده اند و گفته که در کشتن بندیان تأمل اولیتر. (گلستان ).