بندگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندگی . [ ب َ دَ / دِ ] (حامص ) فعلی که منسوب به بنده باشد و این ترجمه ٔ عبودیت است و با لفظ کردن و رسانیدن و کشیدن و بجا آوردن مستعمل است . (آنندراج ). اطاعت و انقیاد. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). طاعت . عبادت . رقیت . عبودیت . مملوکیت : و گر شاهی آسان تر از بندگیست بدین دانش تو بباید گریست . فردوسی . فرزند بدرگاه فرستاد و همی داد بر بندگی خویش بیکباره گوایی . منوچهری . و مردم شهر به طاعت پیش آمدند و دولت عالی را بندگی نمودند. (تاریخ بیهقی ). و دیگر اعیان و مقدمان نبشته بودند و طاعت و بندگی نموده . (تاریخ بیهقی ). بنده باید از حد بندگی بیرون نرود و خود را بشناسد. (قصص الانبیاء ص ١٠). این همه میری و همه بندگی هست در این قالب گردندگی . نظامی . من در ره بندگی کشم بار تو پایه ٔ خواجگی نگه دار. نظامی . بندگی افکندگی می دان و بس بندگی این باشد و دیگر هوس . عطار. مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع . مولوی . نیست جز قاعده ٔ بی ضرری از طمع بندگی همچو خودی . جامی . ◄ سلام و تحیت رساندن : حافظ مرید جام جم است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را. حافظ. ◄ غلامی . بنده بودن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نوکری و خدمت .(ناظم الاطباء). نوکری . خدمتکاری . خدمت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ عبودیت . پرستش . (فرهنگ فارسی معین ). پرستش و غلامی . (ناظم الاطباء). ◄ نزد صوفیه تکلیف را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ).