بندگی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندگی کردن . [ ب َ دَ / دِ ک َدَ ] (مص مرکب ) خدمت کردن . اطاعت کردن : یکی بندگی کردم ای شهریار که ماند ز من در جهان یادگار. فردوسی . صد بندگی شاه ببایست کردنم ازبهر یک امید که ازوی روا شدم . ناصرخسرو. بعهد تو نسزد بندگی غیر تو کردن نکرد بر لب دریا کسی بخاک تیمم . ابن یمین . حافظ برو که بندگی بارگاه شاه گر جمله می کنند تو باری نمی کنی . حافظ. ◄ طاعت و عبادت کردن : گر همی نعمت دایم طلبی او را بندگی کن بدرستی و به بیماری . ناصرخسرو. بندگی هیچ نکردیم و طمع میداریم که خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید. سعدی .