بنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنان . [ ب ِ ] (ع اِ) ج ِ بِنَّة. رجوع به بنة شود.
بنان . [ ب َ ] (ع اِ) سر انگشت . انگشت . بنانه یکی آن . ج، بنانات . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). سرهای انگشت و این جمع بنانةاست . (از بحر الجواهر) (از کشف ) (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). بمعنی مفرد نیز آمده . (آنندراج ). سر انگشت . (ترجمان القرآن ). اصبع. جمع بنانه و آن سر انگشت است یا اطراف آن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : این علم را قرارگه و گشتن اندر بنان حجت مأذون است . ناصرخسرو. بحر لؤلو بی خطر با طبع او از بهر آنک چون بنان او بقیمت لؤلؤ شهوار نیست . ناصرخسرو. ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی . سنائی . هرگز روا نداشت که بداصل و سفله را در عهد او سنان وقلم در بنان بود. انوری . نه چرخ ز قلزم کف شاه مستسقی ده بنان ببینم . خاقانی . گوشه و خوشه بساخت از پی مجد و سنا گوشه ٔ عرش از سریر خوشه ٔ چرخ از بنان . خاقانی . خسته دلم شاید اگر بخشدم کلک و بنان تو شفای جنان . خاقانی . بنان او آن بحار است که اگر بخار کند... (سندبادنامه ص ١٧). و بنان بیان از تمثیل و تصویر آن قاصر گردد. (سندبادنامه ص ١٨). این رساله، در ذکر صحابه رضوان اﷲ علیهم که لمعه ایست از بوارق بیان و حدائق بنان او ایراد کرده می شود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٤). آنچه از نسج بیان و وشی بنان او مشهور است، رقعه ایست که به یکی از دوستان می نویسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٤). اصبع لطف است و قهر اندر میان کلک دل با قبض و بسطی زین بنان . مولوی . هیچ نقاشت نمی بیندکه نقشی برکشد و آنکه دیداز حیرتش کلک از بنان افکنده ای . سعدی . ◄ اطراف . قوله تعالی : و اضربوا منهم کل بنان (قرآن ١٢/٨). (مهذب الاسماء نسخه خطی ) (نشوءاللغه ).