بنامیزد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنامیزد. [ ب ِ زَ ] (ق مرکب ) این کلمه ٔ بزرگ تیمناً برای دفع چشم بد استعمال کنند و بعضی گویند در محل تعجب و قسم آرند، بسبب کثرت استعمال کسره ٔ اضافت را حذف کردند. بلکه الف ایزد هم در رسم الخط ننویسند. (از سراج اللغات ) (از کشف ) (بهار عجم از غیاث اللغات ). بنام ایزد. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). چشم بد دور. چشم زخم مباد. ماشأاﷲ. (یادداشت مرحوم دهخدا) : چونت آراست ای غلام ایزد چشم بد دور رو بنامیزد. سنائی (از آنندراج ). چه باره ایست تو را زیر ران بنامیزد که منزلیش بود باختر دگر خاور. انوری . مزین کرده مجلس مان نگاری بنامیزد زهی شیرین و زیبا. انوری . جمالش بر سر خوبی کلاهست بنامیزد نه رویست آن که ماهست . انوری . مهیا مجلسی بی گرد اغیار بنامیزد گلی بی زحمت خار. نظامی . برون آمدز طرف هفت پرده بنامیزد رخی هرهفت کرده . نظامی . بنامیزد بنامیزد نگه کن تا توان بودن غلام آنچنان روئی که گل رنگ آرد از رویش . نظامی . نه گفتی کزین پس کنم دوستداری بنامیزد الحق نکوقول یاری . (از المعجم ). نقاب از بهر آن باشد که روی زشت بربندی تو زیبائی بنامیزد چرا با ما نپیوندی . سعدی . این بدست آن بتر بنامیزد و آن بترتر که خاک برسرشان . سعدی (هزلیات ). زهی مالیده رویت لاله را گوش بنامیزد زهی خط و بناگوش . امیرخسرو (از آنندراج ). میی در کاسه ٔ چشمست ساقی را بنامیزد که مستی میکند با عقل و می بخشد خماری خوش . حافظ. آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد زاغ کلک من بنامیزد چه عالی مشرب است . حافظ. بنامیزد درختی سبز و خرم ندیده هرگز از باغ خزان غم . جامی .