بلوغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلوغ . [ب ُ ] (ع مص ) رسیدن به مکانی یا نزدیک به رسیدن . (منتهی الارب ). وصول یا مشرف شدن بر وصول . (اقرب الموارد). و از آن جمله است : آیه ٔ فاذا بلغن أجلهن . (قرآن ٢٣٤/٢)؛ یعنی نزدیک شدند بدان . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رسیدن . (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن جرجانی ). نزدیک شدن به چیزی و رسیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از دهار) : عند اًشفائه علی نهایة الامد المعلوم و بلوغة غایة المحتوم . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٠). ◄ بپایان رسیدن . به بن انجامیدن . ♦ بلوغ طاقت ؛ برسیدن توان . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بالغ شدن کودک . (منتهی الارب ). رسیده شدن غلام . (از اقرب الموارد). رسیدن به سن رشد. مرد شدن . زن شدن . (فرهنگ فارسی معین ). به حد مردی رسیدن کودک . (آنندراج ). ◄ پخته شدن و رسیده شدن میوه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ در مشقت انداخته شدن شخص، و فعل آن در این حالت مجهول بکار رود. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). ◄ بلند برآمدن روز. (المصادر زوزنی ).
بلوغ . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان زنجانرود، بخش حومه ٔشهرستان زنجان . سکنه ٔ آن ١٢٩ تن . آب آن از قنات و محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
بلوغ . [ ب ُ ] (ع اِ) رسیدگی . (منتهی الارب ). ◄ رسیدگی به سن رشد. (فرهنگ فارسی معین ). هنگام رسیدگی و بالغشدگی پسر یا دختر، و هنگام بلوغ دختر را شله گاه گویند که سال نهم عمر وی باشد و در پسر سال چهاردهم است . (ناظم الاطباء) : و پس از بلوغ، غم مال و فرزند... در میان آید. (کلیله و دمنه ). بخت تو کودک و عروس ظفر انتظار بلوغ کودک تست . خاقانی . بهار میوه چو نوروز نازپروردست که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان . سعدی . مدتی بالا گرفتی تا بلوغ سروبالائی شدی سیمین عذار. سعدی . از بزرگی پرسیدم بلوغ چه نشان است . (گلستان سعدی ). ♦ بلوغ جزائی ؛ سنی است از سنین عمر انسان که عادةً در آن سن تشخیص حسن و قبح کارها امکان داشته باشد. چون معمولاً تشخیص حسن و قبح زودتر از تشخیص نفع و ضرر حاصل میشود بهمین جهت بلوغ جزائی زودتر از بلوغ حقوقی حاصل میگردد. و بهتر بود بجای بلوغ حقوقی اصطلاح «بلوغ مدنی » استعمال شود. (از فرهنگ حقوقی ). ♦ بلوغ حقوقی ؛ رجوع به بلوغ جزائی در همین ترکیبات شود. ♦ بلوغ مدنی ؛ رجوع به بلوغ جزائی در همین ترکیبات شود. ♦ به حد بلوغ رسیدن ؛ هنگام بالغ شدن . (ناظم الاطباء). به جای مردان و به جای زنان رسیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). به زمان رسیدگی سنی داخل شدن . (فرهنگ فارسی معین ) : مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ برسد بر سر گنجی افتد. (کلیله و دمنه ). ♦ سن بلوغ ؛ سنی که مردم در آن به مرحله ٔ تمییز میرسند. سن رسیدگی . سن رسیدن به حد رشد. (فرهنگ فارسی معین ). سن بلوغ شرعی در دختر نه سال و در پسر پانزده سال، و در قانون مدنی پانزده سال در دختر و بیست ویک سال در پسر است . (یادداشت مرحوم دهخدا). علامات سن بلوغ احتلام و انزال است در مرد و احتلام و حیض و حمل است در زن . و بدون این علامات مرد در سن ١٥سالگی و زن در ٩سالگی بالغ است . ♦ نوبلوغ ؛ آنکه تازه به حد بلوغ رسیده باشد : نوبلوغی که بود شاگردش بردوانید و همچنین کردش . سعدی . ◄ بالغ از نظر صوفیان کسی است که او را چهار صفت باشد: اقوال، افعال، معارف و اخلاق حمیده . (فرهنگ علوم نقلی ).