بلغده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلغده . [ ب ُ غ َ دَ / دِ ] (ص )گنده و ضایعگردیده . (برهان ) (آنندراج ) : به مرز بی رز تو مرغکی درون بپرید سرش به لعلی همچون عروس در پرده دو خایه کرد و بلغده شد و هم اندروقت شکست و ریخت هم آنجا سپیده و زرده . سوزنی . ♦ بلغده کردن ؛ ضایع کردن . گویند مرغ بیضه را بلغده کرد؛ یعنی گنده و ضایع کرد و بچه برنیاورد. (از برهان ) (از آنندراج ).
بلغده . [ ب ُ غ ُ دَ / دِ ] (ص ) فراهم آمده و جمعنموده و بربالای هم چیده . (از برهان ) (آنندراج ). بلغد. بلغند. بلغنده . و رجوع به بلغنده شود.