بغل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ غَ) (اِ.)<BR>۱- پهلو، کنار.<BR>۲- جانب، طرف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. ] (اِ.) استر، قاطر. ج. بغال.
(بَ غَ) (اِ.) ۱- پهلو، کنار. ۲- جانب، طرف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بغل . [ ب َ ] (ع اِ) در عربی استر را گویند که از جمله ٔ دواب مشهور است . (برهان ). بمعنی استر نر که بهندی آنرا خچر گویند. (آنندراج ). استر. (ترجمان علامه جرجانی ص ٢٧). قاطر. ج، بِغال . بمعنی استر که بهندی آنرا خچر گویند و آن از خر نر و اسپ ماده پیدا میشود. (غیاث ). استر نر و قاطر. ج، بِغال، ابغال . (ناظم الاطباء). استر نر. ج، بغال . (منتهی الارب ). حیوانی که نامهای دیگرش استر و قاطر است در این صورت عربی است . (فرهنگ نظام ). حیوانی اهلی است مخصوص سواری و بار، پدرش خر و مادرش اسب باشد و بر هر حیوانی که پدرش از جنسی و مادرش از جنس دیگر باشد نیز اطلاق گردد. تأنیث آن بغلة. ج، بغال، ابغال . (از اقرب الموارد). لغت عربی است بفارسی استر و بهندی خجر نامند. حیوانی است که از نزدیکی اسب و الاغ تولید مییابد بدانچه که پدر آن الاغ و مادر آن مادیان باشد بهتر است و نادر بعمل می آید آنچه مادر آن الاغ و پدر آن اسب باشد از آن پست تر و کثیرالوجود و این حیوان تاب مشقت و باربرداری و سواری و اسفار زیاده از اسب و الاغ دارد و خوش رفتار میباشد. (از مخزن الادویه ). و آنرا به دیگر زبان ها اسریدون گویند. (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ) : جز بر اسب علم و بغل جستجوی خلق نتواند گذشتن زین عقاب . ناصرخسرو. و رجوع به تذکره ٔ داود ضریر انطاکی شود.
بغل . [ ب َ غ َ] (اِ) زیر مفصل شانه و بازوی انسان و حیوان : در مرض طاعون گاهی در بغل مریض غده بیرون می آید. (فرهنگ نظام ). بتازی بغل را ابط گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).جناح . (منتهی الارب ) (دهار). مَغْبِن . رُفْغْ. عطف : عطفا کل شی ٔ جانباه . بغل . (منتهی الارب ). کنار و پهلوو جانب . (ناظم الاطباء). تنگ . ◄ طرف و سمت . (ناظم الاطباء). ◄ آغوش . (ناظم الاطباء). آگوش . ◄ اندازه ای از طول . (ناظم الاطباء). ♦ امثال : باد زیر بغلش رفته ؛ مثل است بمعنی مغرور شده . (فرهنگ نظام ). ◄ لفظ مذکور مجازاً در پهلوی هر جسم و چیز استعمال می شود: بغل راه و بغل کوه و غیر آنها. (فرهنگ نظام ) : بجای خشتچه گر شست نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت . عماره . از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم وجحود. مولوی . ... هیکلی که صخر جنی از طلعت او برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی . (گلستان ). بوی بغلت میرود از پارس بکیش همسایه بجان رسید و بیگانه و خویش . سعدی . شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد وانگه بغلی نعوذ باﷲ مردار بر آفتاب مرداد. (گلستان ). نقره اندوده بر درست دغل عنبر آمیخته بگند بغل . سعدی (هزلیات ). ♦ بغل باز نمودن ؛ در آغوش گرفتن . (ناظم الاطباء). ♦ بَغَل بُر ؛ کنار و کناره و حاشیه . (ناظم الاطباء). ♦ بغل بر کردن ؛ جاهایی از قنات را که سخت پشته انداخته و پیش برداشتن آن مشکل است از پهلو مجرایی دیگر کندن و بقنات اصلی پیوستن . (یادداشت مؤلف ). ♦ بغل برگشادن ؛ بغل گشودن . آغوش گشودن : سپر بر سر آورد برزو چو باد فرامرز کین را بغل برگشاد. فردوسی . ♦ بغل بغل ؛ چندین بغل . بمقدار چند آغوش . ♦ بغل بند ؛ ریسمان یا طنابی که در زیر بغل بسته میشود. (ناظم الاطباء). ♦ بغل پیچ ؛ مرضی در اسب . (یادداشت مؤلف ). ♦ بغل تری ؛ کنایه از خجالت و شرمندگی باشد.(برهان ) (از ناظم الاطباء). خجالت . (رشیدی ) (مؤید الفضلاء) (انجمن آرا). کنایه از خجالت و انفعال . (آنندراج ). کنایه از خجلت و شرمساری چه در حالت خجلت بغل شخص عرق میکند. (فرهنگ نظام ) : مدعیان را بغل تری بدهم من بر صفتی کز مشامشان بچکد خون . نزاری (از رشیدی ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ). و رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ١٣٤ شود. ♦ بغل خواب ؛ شوی . زن . (یادداشت مؤلف ). ♦ بغل خوابی کردن ؛ نزدیکی زن و شوهر. مجامعت . (یادداشت مؤلف ). ♦ بغل دست ؛ زیر بغل . (ناظم الاطباء) . پهلوی دست . کنار دست . ♦ بغل ران ؛ اربیه و زهار. (ناظم الاطباء). ♦ بغل رفتن ؛ به یکطرف رفتن . (ناظم الاطباء). ♦ بغل زدن ؛ کنایه از شماتت کردن باشد. (برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ) (از انجمن آرا). بغل زدن . (شانه زدن )، کنایه از شماتت کردن چه گاهی در مقام شماتت کسی شخص را بغل میزند (شانه بالا می اندازد) (فرهنگ نظام ) تو مخوانم جفت کمتر زن بغل جفت انصافم نیم جفت دغل . مولوی (از آنندراج ) (از رشیدی ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ نظام ). ۩ به بدبختی دیگری شادی کردن . (ناظم الاطباء). ۩ و بعضی بمعنی کناره کردن و بمعنی مسخره شدن نوشته اند و تحقیق آن است که کنایه از خوشی کردن است از روی استهزا بر کسی چنانچه در هندوستان در اکثرمردم این حالت دیده میشود و در ولایت هم بوده باشد. (آنندراج ). ♦ بغل زنان ؛ مجازاً ملامتگر : مبادا که بغل زنان استهزا... آخر الامر بر زیادت جویی تو زنند. (مرزبان نامه ). ♦ بغل کردن ؛ در آغوش گرفتن شخصی یا چیزی . (فرهنگ نظام ). بغل زدن . بغل گرفتن . در آغوش کشیدن . در بر گرفتن . در بغل گرفتن . ♦ بغل گرفتن ؛ شخصی یا چیزی را در آغوش گرفتن . (فرهنگ نظام ). بغل زدن . بغل کردن . در بر کشیدن . در آغوش گرفتن . ♦ بغل گشادن ؛ وداع کردن . (رشیدی ). ۩ اظهار قوت نمودن . (ناظم الاطباء). ۩ ورزیدن و آزمودن . (ناظم الاطباء). ۩ روان گشتن . (آنندراج ) : شقایق چمن بختش چون بطرف کوه سلیمان بغل گشاده دیو بنفشه ٔ آن سرزمین را پایه حسن بری دست داده . (طغرا از آنندراج ). ♦ بغل گشودن ؛ بغل باز کردن . (آنندراج ) : زمین شده ست ز برگ شکوفه سیمین تن گشوده است بغل باغ از خیابانها. صائب (از آنندراج ). ۩ وداع کردن . (آنندراج ). ۩ دست دراز کردن بر حریف . (از آنندراج ) : بر آن روسی افکند مرکب چو باد به تیغآزمایی بغل برگشاد چنان زد که از تیغ گردن زنش سر دشمن افتاد در دامنش . نظامی (از آنندراج ). ♦ بغل گیر ؛ در آغوش گیرنده . (ناظم الاطباء). ♦ بغل گیری ؛ درآغوش گرفتگی . (ناظم الاطباء). معانقه کردن و همدیگر را بغل گرفتن . (فرهنگ نظام ). ۩ نام فندی است در کشتی پهلوانان . (فرهنگ نظام ). ♦ به بغل نیامدن ؛ سخت ضخیم بودن : گردنش به بغل نمی آید. گیسوانش به بغل نمی آید. ♦ در بغل داشتن ؛ در جیب داشتن : یکی بربطی در بغل داشت مست بشب بر سر پارسایی شکست . سعدی (بوستان ). دست تضرع چه سود بنده ٔ محتاج را وقت دعا بر خدا وقت کرم در بغل . (گلستان ). بدر جست از آشوب دزد دغل دوان جامه ٔ پارسا در بغل . سعدی (بوستان ). ♦ در بغل گرفتن و بغل گرفتن ؛ زیر بغل نهادن . ۩ در آغوش کشیدن : غاشیه رکابدارش در بغل گرفتی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٤). برادر را بغل گرفت و سر و رویش را بوسه داد. ♦ در بغل نهادن ؛ زیر بغل نهادن . در کنار نهادن : دستار دامغانی در بغل باید نهاد. چون من از اسب فرود آیم بر صفه زین پوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٥). مشتی اطفال نوتعلم را لوح ادبار در بغل منهید. خاقانی . ♦ دست به بغل کردن ؛ دست به سینه کردن . بمجاز احترام کردن : وگر اجل به امیر اجل نیز رسد چرا کنی تو بغا دست پیش او به بغل . ناصرخسرو. ♦ زیر بغل ؛ گودی واقع در بالای عضله یعنی در آنجا که متصل به کتف میگردد. (از ناظم الاطباء) : موی زیر بغلش گشته دراز وز قفا موک پاک فلخوده . طیان . ♦ زیر بغل گرفتن ؛ گذاشتن چیزی در زیر بغل : چو ورزه به ابکاره بیرون شود یکی نان بگیرد بزیر بغل . ناصرخسرو. ♦ زیر بغل نهادن ؛ بمجاز پنهان کردن : ای هنرها نهاده بر کف دست عیب ها را نهاده زیر بغل . (گلستان ). ♦ یک بغل ؛ آنچه از چوب و گیاه و جز آن در یک بار بزیر بغل (میان دست و پهلو) توان برداشت . مقداری که یک بغل را پر کند.یک آغوش . خُبْنَه : یک بغل ترکه . یک بغل هیزم . یک بغل یونجه .
بغل . [ ب َ ] (ع مص ) هجین و بدنژاد گردانیدن اولاد کسی را. (از ناظم الاطباء). هجین گردانیدن اولاد کسان را. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
آغوش، بر، پهلو، جفت، کنار جانب، سمت، طرف نزدیک تنگ