بغطاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بغطاق . [ ب ُ ] (ع اِ) نوعی زینت طلایی مرواریددوزی و یا مزین بدیگر جواهرات قیمتی که شاهزاده خانمهای مغول بکار میبردند و انتهای آن تا بروی زمین کشیده می شد. (دزی ج ١ ص ١٠١).
بغطاق . [ ب َ ] (اِ) بغتاق . کلاه و فرجی را گویند. (برهان ) (از آنندراج ). دستار و عمامه و فرجی . (ناظم الاطباء) : و علی رأسها البغطاق و هو اقروف مرصع بالجوهر و فی اعلاه ریش الطواویس . (ابن بطوطه ). و علی رأس الخاتون البغطاق و هو مثل التاج الصغیر مکلل بالجواهر و باعلاها ریش الطواویس . (ابن بطوطه ). ◄ بغچه ٔ پوشاک بستن . (فرهنگ نظام ) : اگر نه ترک فلک پیش تو کمر بندد قضا بجای کله بر سرش نهد بغطاق . سلمان (از فرهنگ نظام ). معنی مذکور لفظ را از فرهنگ ترکی (فرهنگ اظفری ) نقل نمودم لیکن جمعی از لغت نویسان فارسی معنی آنرا کلاه نوشته و شعر فوق و این شعر عصاء در مهر و مشتری را سند آوردند : چون سروش یافت از بالا بغلطاق بفرقش سرفرازی کرد بغطاق . چون نسخه ٔ مهر و مشتری نزد من موجود نیست نمیدانم شعر مذکور در وصف عاشق نوشته شده یا در وصف معشوقه . در صورت دوم همان معنی فرهنگ ترکی درست است و در صورت اول معنی فرهنگ نویسان فارسی . احتمال میرود فارسی گویان لفظ ترکی را در غیر معنی خودش استعمال کرده باشند لیکن بعید است .اگرچه حرف طاء در بغطاق عربی است لیکن همین طور نوشته میشود و باید با تاء منقوطه (بغتاق ) هم صحیح باشد. (فرهنگ نظام ).