بشوریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ دَ) (مص م.) لعن کردن، نفرین کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ دَ) (مص م.) لعن کردن، نفرین کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشوریدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) شوریدن . پشوریدن . نفرین و دعای بد کردن را گویند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از مؤید الفضلاء). رجوع به پشوریدن شود. ◄ شوریدن و در غضب شدن که به عربی هیجان خوانند. (از برهان ). برانگیختن و در غضب شدن با پژولیده در معنی متناسب است . (انجمن آرا) (آنندراج ). شوریدن و در غضب شدن . (ناظم الاطباء). در غضب شدن . (مؤید الفضلاء). خشمگین شدن . رجوع به شوریدن شود : بدشنام زشت و به آواز سخت به تندی بشورید با شوربخت . فردوسی . ◄ یاغی شدن . سرکشی کردن . تمرد کردن . نافرمانی کردن . شوریدن . بجنبش آمدن : بدو گفت موبد که با این سپاه سزد گر بشوریم با ساوه شاه . فردوسی . آنچه ماده ٔ او سودای سوخته باشد ساکن تر باشد بلکه همچون عاقلی و متفکری باشد [ یعنی خداوند مانیا ]، لکن هرگاه که بشورد و اندر حرکت آید او را دشخوار فرو توان گرفت و دیر آرام گیرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و از شومی این طریقت جهان بر قباد بشورید و او را خلع کردند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٢٣). صواب آن است که زود بمقر عز خویش بازگردی پیش از آنکه این خبر آنجا رسد و رعیت بشورند. (تاریخ بخارا). چون او را دفن کردند لشکر بشورید و خلاف کردند. (تاریخ بخارا). ◄ منقلب شدن . بهم خوردن . مضطرب گشتن : بپیچیده سر از سودای شیرین بشوریده دل از صفرای شیرین . نظامی (الحاقی ). ◄ بهم زدن . درهم کردن . مخلوط کردن : پاره ٔ نجاست بشورید و بر من انداخت . من سینه پیش او داشتم و آنرا بخوشی قبول کردم . (تذکرة الاولیای عطار). ◄ برانگیختن . (ناظم الاطباء). ◄ به تازی هوان (خواری ) گویند. (مؤید الفضلاء).