بسر وقت کسی آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بسر وقت کسی آمدن . [ ب ِ س َ وَ ت ِ ک َ م َ دَ ] (مص مرکب ) افتادن یا رسیدن . بحال او وارسیدن . (آنندراج ) : در این غربت شدم غمگین و غمخواری نمی آید بسروقتم ز یاران وطن یاری نمی آید. محمدسعید اشرف (از آنندراج : بسر کسی رسیدن ). بسروقت دل من گر چنین مستانه می آیی نخواهد ماند ای بیرحم دودی از کباب من . صائب (از آنندراج ). رجوع به بسر کسی آمدن شود. ◄ کنایه از رسیدن در وقت سختی و مصیبت برسر کسی . (آنندراج ). ♦ بسروقت کسی افتادن ؛ بحال او وارسیدن . (آنندراج ) بسر وقت کسی رسیدن . درباره ٔ او اندیشیدن : افتادی اگر دیر بسروقت هلاکش تأثیر ولی گشت فدای تو بزودی . محسن تأثیر (از آنندراج ). و رجوع به بسر کسی آمدن شود.