بزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزی . [ ب َ زی ی ] (ع ص، اِ) همشیر، یقال :هذا بزیی ؛ ای رضیعی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بزی . [ ب َ زا ] (ع مص ) برابری کردن . (از منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) کجی پشت نزدیک سرین یا اشراف وسط پشت بر سرین یا بیرون آمدگی سینه و درآمدگی پشت با بیرون آمدگی سرین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بزی . [ ب َزْ زی ی ] (اِخ ) احمدبن محمدبن عبداﷲبن قاسم بن نافعبن ابی بزة مکی، مکنی به ابوالحسن، و نسبت وی به ابوبزة جد اعلای اوست . از قراء معروف است و قرائت ابن کثیر را داشته است . (از لباب الانساب ). و رجوع به تاریخ الخلفاء ص ٢٣٩ و المعرب جوالیقی و فهرست آن و اعلام زرکلی شود.