برگردانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ گَ دَ) (مص م.)<BR>۱- برگشت دادن.<BR>۲- پشت و رو کردن.<BR>۳- ترجمه کردن.<BR>۴- بازپس بردن.<BR>۵- مجازاً استفراغ کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ گَ دَ) (مص م.) ۱- برگشت دادن. ۲- پشت و رو کردن. ۳- ترجمه کردن. ۴- بازپس بردن. ۵- مجازاً استفراغ کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگردانیدن . [ ب َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) برگرداندن . رد کردن . (ناظم الاطباء). برگشت دادن . پس آوردن . (فرهنگ فارسی معین ). اعاده کردن . اعاده دادن . رجعت دادن . ارجاع . عودت دادن . (یادداشت دهخدا). مراجعت دادن . ◄ واپس بردن . بازپس بردن . (فرهنگ فارسی معین ): اًصفاح، اًعادة، اًفک، تصریف، تعویر، تکذیب، تَکرار، تکویح، جَعب، جَولة، صَدّ، صُدوع، صَرف، عَوق، کَفکفة، مَیط، اًجارة؛ برگردانیدن کسی را از راه . اجتیال ؛ برگردانیدن کسی را از قصد.اًکفاء؛ برگردانیدن کسی را از اراده ٔ او. تعکیظ؛ برگردانیدن و بازداشتن از نیاز. تَقشیة؛ از حاجت برگردانیدن کسی را. جَذب ؛ برگردانیدن چیزی را از جای وی .سَنح، سُنوح ؛ برگردانیدن کسی را از رأی . شَجر؛ برگردانیدن کسی را از کار. شَحشحة؛ برگردانیدن شتر بانگ را. شَشقَلة؛ برگردانیدن دینار را. طَبْو؛ برگردانیدن کسی را از کاری . عَجس ؛ برگردانیدن شتر را از راه جهت نشاط. قَصر؛ برگردانیدن کسی را بر کار. قَمع؛ برگردانیدن کسی را از خواسته ٔ او. کَبن ؛ برگردانیدن نیکی از همسایه ٔ خویش بسوی غیر آنها. کَفاء؛ برگردانیدن کسی را و پیروی او کردن . کَفت ؛ برگردانیدن چیزی رااز جهتی که روی آورده بود به آن . کَلاَ ٔ؛ برگردانیدن نگاه را چیزی . لَغد؛ برگردانیدن شتر را بر جاده ٔ راه . لفاء، لفاء؛ برگردانیدن و مایل کردن رای کسی را.مُجاذبة؛ برگردانیدن چیزی را از جای . مَجْمَجة؛ برگردانیدن سخن را از حالی به حالی . (از منتهی الارب ). ♦ امثال : صد مثل ترا، یا صد مثل مرا سر رود، یا سر آب می برد و تشنه برمی گرداند ؛ بسیارمکار و محیل است . (امثال و حکم دهخدا). ◄ واژگون کردن . (ناظم الاطباء). قلب کردن . وارونه کردن، چنانکه یقه را یا خمی را. (یادداشت دهخدا): اًصداف، اًقلاب، اًکباء، اکتفاء، اًمالة، تقلیب، زَوء، صَدف، عَطف، قَلب، قَلف، کَب ّ، لَی ّ، لَیّان، مَیل، هَید؛ برگردانیدن خنور را. ثِبان، ثَبن ؛ برگردانیدن جامه و دوختن آن . دَمدَمة، دَهدهة؛ برگردانیدن بعض چیزی را بر بعض . (از منتهی الارب ). ◄ زیر و رو کردن . (ناظم الاطباء). پشت و رو کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ برگردانیدن زمین ؛ عادةً یک ذرع و گاهی بیشتر بعمق خاک آن بیرون کرده و سنگ آن به غربال گرفته و باز جای ریختن خاک . (یادداشت دهخدا): عزَج ؛ برگردانیدن به بیل زمین را. کِراب، کُروب ؛ برگردانیدن و شیار کردن زمین را جهت کشت . (از منتهی الارب ). ◄ عوض کردن . بدل کردن . تحول . متحول کردن . (یادداشت دهخدا). تغییر دادن . تبدیل کردن . اًحالة. تحویل . دگرگون کردن : گفت این پیغام خداوند بحقیقت می گذاری ؟ گفتم آری، هرگز شنوده ای که فرمانهای او را برگردانیده ام . (تاریخ بیهقی ص ١٧٣). اًلاعة؛ برگردانیدن رنگ سر پستان . لَوح ؛ برگردانیدن سفر یا تشنگی گونه ٔ کسی را. لَوع ؛ برگردانیدن آفتاب گونه را. (از منتهی الارب ). ◄ قی ٔ کردن . بیرون کردن خورده را از راه گلو. استفراغ کردن . کَید. (منتهی الارب ). برگردانیدن خورده ای را؛ قی کردن آن . (یادداشت دهخدا). ◄ ترجمه کردن . (یادداشت دهخدا). گزاردن .