برون شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون شدن . [ ب ِ / ب ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بیرون شدن . بیرون رفتن . خارج شدن . خارج گشتن : زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون ز حلق مرغ بساعت فروچکیدی خون . کسائی . چو کاوه برون شد ز درگاه شاه بر او انجمن گشت بازارگاه . فردوسی . ز درگاه ماهوی شد چون برون دو دیده پر از آب و دل پر ز خون . فردوسی . گرازه برون شد ز پیش سپاه خبر شد به اغریرث نیکخواه . فردوسی . زین در چو درآیی بدان برون شو در سِرّ چنین گفت نوح با سام . ناصرخسرو. ناتام درین جایت آوریدند تا روزی از اینجا برون شوی تام . ناصرخسرو. ز چراگاه جهان آن شود ای خواجه برون که به تأویل قران بررسد از چون و چراش . ناصرخسرو. آمد بگوش من خبر جان سپردنش جانم ز راه گوش برون شد بدان خبر. خاقانی . یکی روز پنهان برون شد ز کاخ ز دلتنگی آمد به دشتی فراخ . نظامی . خانه خالی کرد شاه و شد برون تا بپرسد از کنیزک اوفسون . مولوی . تا غلاف اندر بود با قیمت است چون برون شد سوختن را آلت است . مولوی . بار دیگر ما به قصه آمدیم ما ازین قصه برون خود کی شدیم ؟ مولوی . ابریق گر آب تا به گردن نکنی از لوله برون شدن تقاضا نکند. سعدی . نام نکوئی چو برون شد ز کوی در نتواند که ببندد بروی . سعدی . گفتا برون شدی به تماشای ماه نو از ماه ابروان منت شرم باد، رو. حافظ. ♦ از شماره برون شدن ؛ بی حد و حصر گشتن : فضل ترا همی نبود منتهی پدید آنرا که از شماره برون شد چه منتهاست ؟ فرخی . ♦ از گوش برون شدن ؛ فراموش شدن . از یاد رفتن : برون نمی شود از گوش آن حدیث تو دانی حدیث اسب نباشد برون ز گوش سپاهی . انوری . ♦ از یادبرون شدن ؛ فراموش گشتن : نه آن دریغ که هرگز بدررود از دل نه آن حدیث که هرگز برون شود از یاد. سعدی .