برون آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون آوردن . [ ب ِ / ب ُ وَ دَ ] (مص مرکب ) بیرون آوردن . خارج کردن . ظاهر کردن : چیست از گفتار خوش بهتر که او مار را آرد برون از آشیان . خفاف . چند بُوی چند ندیم الندم کوش و برون آر دل از غنگ غم . منجیک . به گرسیوز بد نهان شاه گفت که او را برون آورید از نهفت . فردوسی . بدو گفت ای زن ترا این که گفت که آورد رازم برون از نهفت ؟ فردوسی . مگر با روان یارگردد خرد کزین مهره بازی برون آورد. فردوسی . پس آنگاهی برون آور ز خمّم چو کف ّ دست موسی در کُه ِ طور. منوچهری . وای بومسلم که مر سفاح را او برون آورد از آن ویران قنات . ناصرخسرو. فسونگر به گفتار نیکو همی برون آرد از دردمندان سقم . ناصرخسرو. گفت استاد احولی را کاندر آ رو برون آر از وثاق آن شیشه را. مولوی . باری ز سنگ چشمه ٔ آب آورد برون باری ز آب چشمه کند سنگ ذره سا. سعدی . چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ انگبین از مگس نحل و دُر از دریابار. سعدی . ♦ از غم برون آوردن ؛ آزاد ساختن از غم . رها کردن از غم : بر قهر عدوی خود برون آر مر حجت خویش را ازین غم . ناصرخسرو. ◄ استخراج کردن : زر از سنگ خارا برون آورند که با دوستان و عزیزان خورند. سعدی . ◄ عصیان دادن . برانگیختن : به تدبیری چنین آن شیر کین خواه رعیت را برون آورد بر شاه . نظامی .