برومند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ یا بُ مَ) (ص.)<BR>۱- باردار، میوه دار.<BR>۲- خرم، شاداب.<BR>۳- کامیاب، برخوردار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ یا بُ مَ) (ص.) ۱- باردار، میوه دار. ۲- خرم، شاداب. ۳- کامیاب، برخوردار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برومند. [ ب َ م َ ] (ص مرکب ) (از: بر + اومند، صورت قدیم «مند»، پسوند اتصاف ) برمند. دارای بر. باردار و بارور و صاحب نفع. (برهان ). مثمر. صاحب بر : ابوبکر... وصیت کرد و گفت ... ویرانی مکنید و درخت برومند را مبرید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). هم اندر دژش کشتمند و گیا درخت برومند هم آسیا. فردوسی . توانگر شود هرکه خرسند گشت گل نوبهارش برومند گشت . فردوسی . کنون زآن درختی که دشمن بکند برومند شاخی برآمد بلند. فردوسی . بسان درخت برومند باش پدر باش گه، گاه فرزند باش . فردوسی . تو مخروش وز داده خرسند باش به گیتی درخت برومند باش . فردوسی . برومند باد آن همایون درخت که در سایه ٔ او توان برد رخت . نظامی . خدیو خردمند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد. سعدی . حطب را اگر تیشه بر پی زنند درخت برومند را کی زنند؟ سعدی . برومند دارش درخت امید. سعدی . ♦ نابرومند ؛ بی بر. بی میوه : بسان میوه دار نابرومند امید ما و تقصیر تو تا چند؟ نظامی . ◄ حاصلخیز. مغل . دایر. کشت خیز : سیرت او تخم گشت و نعمت او آب خاطر مداح او زمین برومند. رودکی . زمین برومند و جای نشست پرستنده و مردم زیردست . فردوسی . بر این دشت من گورسانی کنم برومند را شورسانی کنم . فردوسی . بسی بی پدر کرد فرزند را بسی کرد ویران برومند را. فردوسی . بدو گفت زن هست وهم بیش از این درم، هم برومند باغ و زمین . فردوسی . مه نو درآمد بچرخ هنر زمین شد برومند و کان پرگهر. اسدی . آبهای روان و مزارع برومند. (سندبادنامه ص ٦٤). أرض زکیة؛ زمین برومند. (مهذب الاسماء). ♦ نابرومند ؛ غیردایر : وگر نابرومند جایی بود وگر ملک بی پرّوپایی بود. فردوسی . ◄ با خیر و برکت . نتیجه بخش . ثمربخش : شاد شدیم گفتیم الحمدﷲ که سفر برومند و طالب به مطلوب رسید که چنین شخصی [ خضر علیه السلام ] به استقبال ما آمد. (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ برخوردار و کامیاب . (برهان ) (ناظم الاطباء). برخوردار. (شرفنامه ٔ منیری ). بهره مند. صاحب بهره : هیچ خردمند را ندید بگیتی کز خبک عشق او نبود برومند. آغاجی . ♦ برومند شدن ؛ برخوردار شدن : به چه تقریب کسی از تو برومند شود نه بزاری نه بزور و نه بزر می آیی . صائب . ◄ باردار. آبستن . بارور. حامل : از آن ماهش امید فرزند بود که خورشیدچهره برومند بود. فردوسی . چو همجفت آن بت شدی در نهفت از آن پس برومند گشتی ز جفت . اسدی . ◄ توانگر و خوشبخت و خشنود. (از ناظم الاطباء) بارور. قرین سعادت . مثمر. کامروا. کامیاب : مباداجهان بی چنین شهریار برومند بادا ورا روزگار. فردوسی . که جاوید بادا چنین روزگار برومند بادا چنین شهریار. فردوسی . نگه کرد کسری برومند یافت بهر خانه ای چند فرزند یافت . فردوسی . زبان هرکه او باشدبرومند شود گویا به تسبیح خداوند. نظامی . به تعلیم دانش تنومند باد به دانش پژوهی برومند باد. نظامی . درین آوارگی ناید برومند که سازم با مراد شاه پیوند. نظامی . ♦ برومند شدن ؛ کامیار شدن . قرین سعادت شدن . کامروا شدن : گردل نهی ای پسر برین پند از پند پدر شوی برومند. نظامی . بدین زرین حصار آن شد برومند که ازخود برگرفت این آهنین بند. نظامی . ◄ باقوت . (ناظم الاطباء). قوی . ♦ جوان یل و برومند ؛ در این معنی به نظر می رسد که مرکب از بر به معنی تن و اندام و سینه، و «مند» باشد.
برومند. [ ب َ ] (ص مرکب ) مخفف آبرومند. (فرهنگ فارسی معین ). صاحب آبرو. آبرودار. رجوع به آبرومند شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بارور، مثمر، میوهدار قوی، رشید، نیرومند محکم برخوردار، بهرهور، کامروا، کامیاب خرم، شاداب آبرومند
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه