برهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برهم . [ ب َ هََ ] (حرف اضافه + ضمیر مبهم ) با هم . (آنندراج ). با همدیگر. با یکدیگر. (ناظم الاطباء). ◄ (ق مرکب ) یکی بالای دیگری . (یادداشت دهخدا) : بگفت این و زآن [ از جام نبید ] هفت برهم بخورد وز آن می پرستان برآورد گرد. فردوسی . ♦ برهم آمدن ؛ بروی یکدیگر آمدن . بر یکدیگرقرار گرفتن : اغتماض ؛ برهم آمدن چشم . ♦ برهم افتادن ؛ بر روی هم قرار گرفتن : خوشا عشرت که خاطر در هم افتد غم و اندوه در دل برهم افتد. ظهوری . ۩ با یکدیگر گلاویز شدن . جنگ تن به تن کردن : آنجا که تنگ بود زحمتی عظیم و جنگی برپای شد و برهم افتادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٧). ♦ برهم اوفتادن ؛ مجعد شدن . روی هم افتادن و نامنظم شدن : مویت رها مکن که چنین برهم اوفتد کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد. سعدی . ♦ برهم بستن سخن ؛ سر هم کردن سخن . بافتن سخن . سخن دروغ بافتن [ : سجاع بنت حارث ] سخنها برهم بستی که از آسمان آمد. (مجمل التواریخ و القصص ). ♦ برهم چیدن ؛ بروی هم آوردن . روی هم چیدن و جمع کردن : ز بس داغ تو برهم چیده ام در سینه ٔ سوزان چراغ اهل دل روشن شد از کاشانه ام امشب . علی قلی بیگ (از آنندراج ). ♦ برهم دریدن ؛ از هم جدا ساختن . پراکنده کردن : همه میمنه پاک برهم درید بسی ترگ وسر بُد که شد ناپدید. فردوسی . همه لشکر روم برهم درید کسی از یلان خویشتن را ندید. فردوسی . ♦ برهم شکستن ؛ خرد شدن . تکه تکه گشتن : کمانها همه پاک برهم شکست سوی نیزه بردند و شمشیر دست . فردوسی . ۩ شکست دادن .از هم پراکنده ساختن : بسا رزمگاها که آن پیل مست به حمله ٔ سپه پاک برهم شکست . فردوسی . ♦ برهم کردن ؛ درشاهد ذیل از تذکرةالاولیاء عطار این ترکیب آمده است و علی الظاهر پهلوی هم قرار دادن و درآمیختن و با هم متحد ساختن معنی میدهد : بایزید گفت [ به سگ ] تو پلیدظاهر و من پلیدباطن بیا تا هر دو برهم کنیم تا بسبب جمعیت بود که از میان ما پاکی سر برکند. ♦ برهم گذاشتن ؛ بروی هم قرار دادن . ◄ (ص مرکب ) مجتمع. (آنندراج ). فراهم آمده و مجتمع. (ناظم الاطباء). ♦ برهم اندام ؛ اندام بهم درآمده و درهم پیچیده و برهم نشسته و مجتمع:فُواق ؛ مرد بلندقامت مضطرب و برهم اندام . (منتهی الارب ). ◄ پریشان و آشفته .(آنندراج ). درهم . شوریده . پریشان . مضطرب . مشوش . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ مرکب ) آشفتگی . (آنندراج ). پریشانی . (ناظم الاطباء). ♦ برهمی معامله ؛ بند شدن کار و بی رونقی آن . (آنندراج ). ◄ برِ هم (به اضافه )؛ کنار هم . تنگاتنگ : دبیران و مستوفیان آمده بودند و سخت بر هم نشسته بر این دست و بر آن دست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣ ١٥).
برهم . [ ب َ هََ ] (ع اِ) مصحف مرهم . ج، بَراهم . (از دزی ج ١). رجوع به مرهم شود.