برهم خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برهم خوردن . [ ب َ هََ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) پریشان شدن . درهم شدن . (فرهنگ فارسی معین ) : از نسیمی دفتر ایام برهم میخورد از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن . صائب . باطن آسوده از یک حرف برهم میخورد غنچه تا خواهد نفس بر لب رساند بیدل است . میرزا بیدل (از آنندراج ). تَقفقُف ؛ برهم خوردن دندان . (از منتهی الارب ). ◄ منفسخ شدن . سر نگرفتن . بهم خوردن : معامله شان برهم خورد. (یادداشت دهخدا). ◄ به آخر رسیدن : تعزیه برهم خورد؛ یعنی بپایان رسید و مردمش متفرق شدند. (یادداشت دهخدا). ◄ مضطرب گشتن . ◄ برپا شدن فساد و فتنه . (فرهنگ فارسی معین ).