برنشست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برنشست . [ ب َ ن ِ ش َ ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) سوار شدن . (غیاث ). سواری کردن . رکوب : همه داردش [ فرزند را ] تا شود چیره دست بیاموزدش خوردن و برنشست . دقیقی . سپیدزرده برنشست ملوک را شاید. (نوروزنامه ). رِداف ؛ جای برنشست ردیف بر ستور. رکاب ؛ اشتران که برنشست را شایند. (مجمل اللغة). رَکوب، رَکوبة؛ آنچه برنشست را شاید. (دهار).سیساء؛ جای برنشست از ستور. صَهوة؛ جای برنشست سواراز اسب . قَعود؛ شتر جوانه که نخست در بار و برنشست آمده باشد. کَتوم ؛ ناقه که وقت برنشست بانگ نکند. (از منتهی الارب ). ♦ اسب برنشست ؛ اسب ِ سواری . مقابل باری و بارکش . مَرکب : چنان بد که اسبی زآخور بجست که بد شاه پرویز را برنشست . فردوسی . ♦ باره ٔ برنشست ؛ اسب سواری : به نستور ده باره ٔ برنشست مر او را سوی رزم دشمن فرست . دقیقی . ♦ جامه ٔ برنشست ؛ گستردنی . فرش . بساط : یکی کاروان شتر با من است ز پوشیدنی جامه ٔ برنشست . فردوسی . درم بار کردند خروار شست همان گوهر وجامه ٔ برنشست . فردوسی . ♦ ستور برنشست ؛ ستور سواری : دابه ؛ گام زننده از حیوان و ستور برنشست . ظَِهر؛ ستور برنشست . (منتهی الارب ). ◄ (اِ مرکب ) هرچه بر آن نشینند چون هودج و کجاوه و پالکی و تخت روان . (یادداشت دهخدا). زین اسب و جهاز شتر. (ناظم الاطباء):قَرّ؛ برنشستی است مردان را، و هودج . (منتهی الارب ). ◄ مَرکب : اگر برتر از اسپ چهارپایی بودی اسپ را برنشست ما نکردی [ یزدان ] . (نوروزنامه ). هست از پی برنشست خاصت امّید خصی شدن نران را. خاقانی . ◄ اسب : بیامد سوی آخر برنشست یکی تیغ هندی گرفته بدست . فردوسی . به دل گفت کاین برنشست من است کنون کار کردن بدست من است . فردوسی . ◄ نشستنی . لایق نشستن . ◄ مرکوب . رِکْبة. (منتهی الارب ).