برنشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برنشاندن . [ ب َ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) (از: پیشوند بر+ مصدر نشاندن ) متعدی برنشستن . سوار کردن . ارکاب . ♦ سپاه (سپه، لشکر) برنشاندن ؛ مجهز کردن آن . آماده کردن آن برای رفتن : چو گفتار بشنید و نامه بخواند سپاه پراکنده را برنشاند. فردوسی . چو نامه بخوانی سپه برنشان بدین بارگاه آی با سرکشان . فردوسی . چو بیدار شد بخردان را بخواند سران سپه را همه برنشاند. فردوسی . فرستاده را چون بر اینسان براند همانگه سپه رزم را برنشاند. اسدی . لشکریان را ازبرای دفع شر... برنشاند. (سندبادنامه ص ٢٠٢). ♦ به گاه برنشاندن ؛ به پایگاه بلند رساندن . بر تخت نشاندن : به نیکی نبد شاه را دستگاه وگرنه مرا برنشاندی بگاه . فردوسی . ◄ سوار اسب کردن : طاهر او را... خلعت داد و برنشاند سوی برادر فرستاد. (تاریخ سیستان ). غازی سه بار دیگر زمین بوسه داد و سپاهداران اسب سپهسالار خواستند و برنشاندند. (تاریخ بیهقی ). ◄ به مجاز، آماده و مهیای حرکت کردن : رسول را برنشاندند و آوردند. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٠). رسول و خادم را برنشاندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٦). ◄ جای دادن . قرار دادن . متمکن ساختن . بر تخت نشاندن . در جای بزرگان نشاندن : به ایوان فرستاده را پیش خواند به تخت گرانمایگان برنشاند. فردوسی . و رجوع به نشاندن شود. ◄ نصب کردن سرنیزه را. (ناظم الاطباء): تَنصیل ؛ برنشاندن تیغ و پیکان و سنان . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ درنشاندن . مرصع کردن . ترصیع، چنانکه گوهری یا پولکهای فلزی را بر چوبی یا چرمی یا سنگی و مانند آن . (یادداشت دهخدا) : گر کوکب ترکشْت ریخته شد من دیده بترکشْت برنشانم . عماره .