برشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برشته . [ ب ِ رِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) نعت مفعولی است از برشتن . بریان . بریان کرده . (حاشیه ٔ منیری ). بریان کرده . (آنندراج ). برهود. نیک پخته و رطوبت آن گرفته شده . (یادداشت مؤلف ). به آتش خوب پخته چنانکه روی آن سرخ و چون نیم سوخته گردد. مشوی . مشویة. (یادداشت مؤلف ). نزدیک بسوختن . خشک پخته . مقلو. سرخ کرده . ممحص . بوداده . ♦ برشته ته ؛ چیزی که ته او برشته شده باشد. (آنندراج ) : جام برشته تهش داغ دل لاله زاد ساقی مستانه اش نرگس تکیه عقاب . زلالی . ♦ برشته شدن ؛ سرخ شدن بر آتش آنگونه که قسم اعظم رطوبت و تری آن گرفته شود. ۩ رنگ بگردانیدن چنانکه پوست چهره در آفتاب . ♦ برشته کردن به آتش ؛ همه یا بخش مهم رطوبت و تری را گرفتن . (یادداشت مؤلف ). بریان کردن . سرخ کردن . بودادن . بر آتش یا تابه و مانند آن نهادن نان یا چیزی تا سرخی گیرد. (یادداشت مؤلف ). برتابه ٔ بی آب یا ریگ تفته پختن چنانکه صورت آن رنگ بگرداند بزردی یا سرخی : نان را برشته کردن . گندم را برشته کردن . ♦ برشته کرده ؛ مسلوق . مسلوقه . بی آب پخته شده . (یادداشت مؤلف ). ♦ گندم برشته ؛ گندم بوداده .(یادداشت مؤلف ). ♦ نان برشته ؛ نان نیک پخته بر اثر تیز کردن آتش یا دیر بیرون کردن آن از تنور. (یادداشت مؤلف ). ◄ بمناسبت بریانی و سوختگی، غمین ودردمند. ♦ یار برشته ؛ کنایه از یار دردمند. (آنندراج ) : جز داغ جگرسوز که یاری است برشته در کس نتوان بست دل امروز که یاراست . واله هروی (آنندراج ). ◄ هرچه مرغوب و محجوب باشد. (غیاث ) (آنندراج ). ♦ چهره ٔ برشته ؛ کنایه از چهره ٔ آتشین . (آنندراج ) : سمنبران بلب آبدارچون گهرند بچهره از جگر عاشقان برشته ترند. صائب (آنندراج ). ♦ حسن برشته ؛ کنایه از حسن سبزه . سبز و ته گلگون .(غیاث اللغات ) (آنندراج ) (بهار عجم ). یعنی ملیح مایل بسرخی . (غیاث اللغات ). ◄ محکم بافته . هنگفت . صفیق . (یادداشت مؤلف ).