بردمیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ دِ) (ص مف.)<BR>۱- دمیده.<BR>۲- طلوع کرده.<BR>۳- پدید شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ دِ) (ص مف.) ۱- دمیده. ۲- طلوع کرده. ۳- پدید شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بردمیده . [ب َ دَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) طلوع کرده : صبحش زبهشت بردمیده بادش نفس مسیح دیده . نظامی . ◄ رسته . روییده : به هر کنجی ریاحین بردمیده نشاط و خرمی در وی کشیده . نظامی . رخی چون سرخ گل نو بردمیده خطی چون غالیه گردش کشیده . نظامی . و رجوع به بردمیدن در تمام معانی شود. ♦ بردمیده شدن ؛ آماسیدن . انتفاخ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).