بردمیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- دمیدن.<BR>۲- طلوع کردن.<BR>۳- پدید شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ دَ) (مص ل.) ۱- دمیدن. ۲- طلوع کردن. ۳- پدید شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بردمیدن . [ ب َ دَ دَ ] (مص مرکب ) روییدن و سبز شدن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). سر زدن از خاک : همی هر زمان نو برآرد بری چو آن شد کهن بردمد دیگری . اسدی (گرشاسب نامه ص ١٠٨). کاش از پی صدهزارسال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی . خیام . گیاهی بردمد سروی بریزد چه شاید کرد رسم عالم این است . کمال اسماعیل (از آنندراج ). چو لحن سبز در سبزش شنیدی ز باغ زرد سبزه بردمیدی . نظامی . ♦ بردمیدن پوست ؛ رستن آن . پوست تازه پدید آمدن بر اندام : پوست را بشکافت پیکان را کشید پوست تازه بعد از آنش بردمید. مولوی . ◄ آبله و بثره برآوردن . پیداآمدن برجستگی بر ظاهر بدن : احمدک را که رخ نمونه بود آبله بردمد چگونه بود. نظامی . ◄ سر بر زدن . جوشیدن : زمین شد بزیر اندرش ناپدید یکی چشمه ٔ خون ازو بردمید. فردوسی . ببالید کوه آبها بردمید سر رستنی سوی بالا کشید. فردوسی . ◄ بروز و ظهور کردن . متولد شدن : نبیره چو شد رای زن با نیا از آن جایگه بردمد کیمیا. فردوسی . ◄ برخاستن : یکی تیره گرد از میان بردمید بر آنسان که خورشید شد ناپدید. فردوسی . ابری از کوه بردمید سیاه چون ملیخا در ابر کرد نگاه . نظامی . غباری بردمید از راه بیداد شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد. نظامی . ز آه آن طفلکان دردآلود گردی از غار بردمید چو دود. نظامی . ◄ لاف زدن . (ناظم الاطباء). ◄ آماسیدن . ◄ دم زدن . ◄ نفس رسانیدن و خود را پر باد کردن . (برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ پف کردن . فوت کردن . باد دمیدن بر آتش . (آنندراج ) : مکان علم فرقانست و جان جان تو علمست از این جان دوم یک دم بجان اولت بردم . ناصرخسرو. و اکنون ز خوی او چو شدی آگه بردم بجان خویش یکی یاسین . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٨٩). برویش همی بردمد مشک سارا مگر راه برطبل عطار دارد. ناصرخسرو. ◄ وزیدن . برخاستن باد : بادی که ز نجد بردمیدی جز بوی وفا در او ندیدی . نظامی . ◄ حمله کردن . به تندی سوی چیزی روان شدن . با سرعت به سوی چیزی روی آوردن چنانکه وزیدن باد از سوئی بسوئی : سیاوش بدشت اندرون گور دید چو باد از میان سپه بردمید. فردوسی . چو بهرام گور آن شترمرغ دید بکردار باد هوا بردمید. فردوسی . چو رستم پیام سپهبد شنید چو دریای آتش زکین بردمید. فردوسی . هم آورد را دید گردآفرید که برسان آتش همی بردمید. فردوسی . بدانسان که او بردمد روز جنگ زبیخش بدریا بسوزد نهنگ . فردوسی . ♦ بردمیدن دل ؛ تپیدن در شادی یا غم : چو بر پیل بر بچه ٔ شیر دید بخندید و شادان دلش بردمید فردوسی . چو آن نامه نزدیک نرسی رسید ز شادی دل نامور بردمید. فردوسی . چو زرمهر گفت این و خسرو شنید دل شاه از خرمی بردمید. فردوسی . چو شاه دلیر این سخنها شنید بجوشید و از غم دلش بردمید. فردوسی . چو از پیش لشکر شدش ناپدید دل گیو از اندوه او بردمید. فردوسی . چو از دور خسرو نیا را بدید بخندید و شادان دلش بردمید. فردوسی . به پیش سپهبد بگفت آنچه دید دل پهلوان زان سخن بردمید. فردوسی . ♦ بردمیدن روان ؛ مفارقت کردن روان . مفارقت کردن روح از بدن : چو چشم فرنگیس او را بدید تو گفتی روان از تنش بردمید. فردوسی . ◄ در غضب شدن . قهرآلود گردیدن . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خشمگین شدن . تند شدن . تیز شدن . ◄ سخن گفتن . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). سخن گفتن . (ناظم الاطباء). ◄ طلوع و ظاهر شدن صبح . (برهان ) (آنندراج ). طالع شدن . سر زدن خورشید. برآمدن آفتاب . طلوع نمودن و ظاهر شدن صبح و ستاره ها. (ناظم الاطباء) : صبح آمد و علامت مصقول برکشید وز آسمان شمامه ٔ کافور بردمید. کسائی (از سندبادنامه ). سپیده چو از کوه سر بردمید طلایه سپه را به هامون ندید. فردوسی . دگر روز چون بردمید آفتاب . فردوسی . ز دریای جوشان چو خور بردمید شد آن چادر قیرگون ناپدید. فردوسی . چون صبح صادق بردمد میر مرا او می دهد جامی بدستش برنهد چون چشمه ٔ معمودیه . منوچهری . هر صبح که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی . نظامی . ♦ سر بردمیدن ؛ سرزدن و طلوع کردن : ببود آن شب و خورد و گفت و شنید سپیده چو از کوه سر بردمید. فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
دمیدن سر زدن، طلوع کردن (متضاد: غروب کردن) رستن، روییدن، سبز شدن (متضاد: خشکیدن) برخاستن، بلند شدن بردمیدن، فوت کردن جوشیدن، فوران کردن