بردبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بردبار. [ ب ُ ] (ص مرکب ) حلیم . (دهار) (ترجمان القرآن ). حمول . متحمل . (انجمن آرا) (آنندراج ). تاب آورنده و تحمل کننده . (برهان ) (انجمن آرا).صابر. صبور. (یادداشت مؤلف ). پرحوصله . شکیبا. باصبر و با تحمل و پذیرفتار. (ناظم الاطباء) : گشاده دلان را بود بخت یار انوشه کسی کو بود بردبار. فردوسی . نگر تا نباشی جز از بردبار که تیزی نه خوب آید از شهریار. فردوسی . خردمند گر دل کند بردبار نباشد بچشم جهاندار خوار. فردوسی . چو نیکی کنش باشی و بردبار نباشی بچشم خردمند خوار. فردوسی . بکار اندرون داهی پیش بینی بخشم اندرون صابر بردباری . فرخی . پردلی پردل ولیکن مهربانی مهربان قادری قادر ولیکن بردباری بردبار. فرخی . خنک آنان که خداوند چنین یافته اند بردبار و سخی و خوب خوی و خوب سیر. فرخی . نیست از شاهان گیتی اندر این گیتی چو او وقت خدمت حق شناس و وقت زلت بردبار. فرخی . تو خوارکار ترکی من بردبار عاشق زشت است خوارکاری خوب است بردباری . منوچهری . نیست به بد رهنمون نیست ببد مضطرب نیست ببد بردبار نیست ببد متهم . منوچهری . گر با تو بردباری چندی نکردمی من در خدمتم نکردی چندین تو خوارکاری . منوچهری . خدایا تو حلیم و بردباری که بر مؤبد همی آتش بباری . (ویس و رامین ). همی گویم خدایا کردگارا بزرگا کامگارا بردبارا. (ویس و رامین ). تو از بردباران بدل ترس دار که از تند درکین بتر بردبار. اسدی . با جاهل و بی خرد درشتم با عاقل نرم و بردبارم . ناصرخسرو. بروز هزاهز یکی کوه بود شکیبا دل بردبار علی . ناصرخسرو. بر سر من تاج دین نهاده خرد دین هنری کرد و بردبار مرا. ناصرخسرو. ما بسیار سخن ناسزا با شاه گفته ایم اما شهریار خود بردبار است . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). با قدر تو نه چرخ برین است سرفراز با حلم تو نه جرم زمین است بردبار. سوزنی . بردبار شو تا ایمن شوی . (مرزبان نامه ). تو نمی بینی که یار بردبار چونکه با او ضد شوی گردد چو مار. مولوی . گر بردبار باشم و هشیار و نیکمرد دشمن گمان برد که بترسیدم از نبرد. سعدی . به هر چه رو دهد آئینه وار میسازم زمانه منفعل از طبع بردبار من است . کلیم کاشانی (آنندراج ). زخم میباشد گران شمشیر لنگردار را زینهار از دشمنان بردبار اندیشه کن . صائب . ♦ نابردبار ؛ غیر متحمل . ناصبور. ◄ بارکشی . (برهان ) (ناظم الاطباء) : هم او [ زمین ] بردبار است کز هرکسی کشد بار اگر چند بارش بسی . اسدی (گرشاسب نامه ). ز بسیاری که بردم بار رنجش شدم گرچه نبودم بردباری . ناصرخسرو. ◄ جفاکش . (برهان ). بلاکش . (ناظم الاطباء). ◄ ملایم الطبع. (انجمن آرای ناصری ). باطبع ملایم . ◄ کاهل دربرآوردن هر شغلی و کاری . (ناظم الاطباء). ◄ وَقَر وقور. باوقار. گران سنگ . رزین . (منتهی الارب ). آهسته . (یادداشت بخط مؤلف ).